+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
  نگاهی بر ادبیات مقاومت
 شهروندان معترض
 ما و سیاست
 گفتار نخست: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان
 دولت، جامعهء مدنی و بیماریهای همگون
 پایان دوران درخشان ترجمه
 جلد دوم امپراتور
 زبان، وَ غیبتِ جهان
 فریاد کودک درون
 طالبان نکتایی دار از طالبان مسلح خطرناکترند!

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱
پرتو نادری
example6

این روزها نمی دانم چه دعای پیر رفته است که تا رییس جمهور لب به سخن می گشاید، دسته دسته گلهای تازه یی را به آب می دهد. بعد ما انبوه کودکان بی خبر از همه جا و همه چیز، بی گدار به آب می زنیم تا باشد به دسته گلی برسیم؛ اما دست ما به گلی نرسیده می بینیم که آب بی آبی روزگار، یک نیزه از سرما گذشته است. گلها دسته دسته روی آب می روند و ما کودکان اندرز ناشنو، در زیر آب دست و پا می زنیم. رییس جمهور با سخنان حکیمانه ی خویش همچنان درگوش های ما، پند و اندرز پف می کند و خود گویی تبلور حقیقت آن حکیم گمشده ی مدینه ی فاضله ی ابونصر فارابی است که پس از سده های دراز برگشته تا ما را به سوی « مدینهء فاضلهء بلند منزل فساد» رهبری کند!

دیروز ابونصر فارابی در جستجویی حکیمی بود تا او را به رهبری مدینه ی فاضله ی خویش برگزیند، چنان بود که چراغی بر افروخت و روزان و شبان درازی گردا گرد شهر گشت؛ اما از چنان حکیمی نشانی نیافت! بیچاره نا امید شد و چهره در نقاب خاک کشید! کاش زنده می بود و می دید که امروز آن حکیم این جاست! خداوند می داند که روح آن بزرگوار چقدر پریشان است که چرا این همه در برپایی مدینه ی خویش شتاب داشت و نتوانست تا کنفرانس « بن» صبر کند! اما حکیم ما را با حکیم آرمانی ابونصر فرق ها بسیار است. ابونصر می اندیشید که مدینه ی فاضله ی او بدون حکمت و رهبری حکیم نمی تواند سعادت و خیر کامل باشد ؛ اما حکیم ما می اندیشد که بدون بلند منزل فساد نمی توان به خوشبختی دست یافت!

ابونصر خوشبختی را یک امر همه گانی و در رهبری حکیم می دانست؛ اما حکیم ما خوشبختی را در بلند منزل های می داند که با رهبری فساد می تواند قامت افرازد. این جا خوشبختی از آنانی است که بلند منزل دارند نه از آن کودکان پند نا شنو رفته در زیر آب.

اگرچنین نیست آن گاه که حکیم مدینه ی فاضله ی روزگارما! ارشاد فرمودند که: بلند منزل بسازید از هر جایی که می کنید! چگونه جماعت بلند منزل فساد، از خواب خستگی بیدار شدند، فاژه های کسالت را به خنده های شاد بدل کردند و با کف زدنهای پر شور شایسته سالاری، بیان داشتند که: ای مرشد و پیشوای عدالت و برابری! به بلند منزل های ما به این سنگرهای استوار انتحاری های آن سوی دیورند، سوگند است که تا هم اکنون خداوند رهبر حکیمی به حکمت و کاردانی تو نیافریده است ! از ابونصر همه اش یک پندار بود و رویا، اما از تو همه اش حکمتیست عملی و کارساز! ما از حکمت تو به سامان رسیده ایم نه از آن مرده ریگ فراموش شده ای فارابی که دیگر مصرفی ندارد!

من نیزهمین گونه می اندیشم؛ اما نه بر فراز بام «بلند منزل» ؛ بلکه در زیر آب. برای آن که چه در زیر آب باشم و چه بر فراز بام بلند منزل، حکیم را بر من نظری خواهد بود، چون من سخنان او شنوم و فهم کنم! گوش حسودان سیاسی کر باد! که سخنان او می شنوند و فهم نمی کنند و یا نمی خواهند که سخنان او بشنوند، چنین است که در گمراهی، روزگار به سر می برند! در حالیکه حکیم مدینه ی فاضله ی بلند منزل فساد را، سخنانیست چنان تخمه های پند و اندرز، حکمت و ضرب المثل همه اش سبز و روشن، که اگر ما را سر سوزن خردی باشد، هرسخن او ما را به بلند منزلی می رساند که از آن جا می توانیم پرواز کبوتران خوشبختی را در آسمان شفاف دموکراسی تماشا کنیم! و بدانیم که آسمان بلند منزلداران چه رنگی دارد!

روزگاری که شاگرد مکتب بودیم ، استادان در علم بیان برای مان یاد می دادند که فلان کس را خاکستر زیاد است!( کثیر الرماد است!) و یا بند شمشیر فلان کس دراز است! ما را که خرد و فهم اندک بود می پرسیدیم که ای استاد! از این سخنان ترا هدف چیست؟ استاد می گفت سخن به کنایه می گویم. آن را که خاکستر زیاد است، یعنی مردیست سخاوت پیشه و آن را که بند شمشیر دراز است مردیست بلند قامت. استادانم می گفتند که هر کسی را خداوند این حکمت نداده است تا این گونه سخن گوید! این کاربزرگان و نخبگان حکمت و ادب است. حالا این گفته ها را می بینیم که در برابر گفته های حکیم ما چقدر بیرنگ به نظر می آید! حکیم می گوید: ازهرجایی که می کنی بلند منزل بساز! به زبان دیگر فساد کن و بلند منزل بساز! یعنی فلان کس که بلند منزل دارد، فساد پیشه است. یا فلان کس را که بلند منزل زیاد است، فسادش زیاد است. یعنی فساد مفهوم دیگر بلند منزل است. من فکر می کنم که دیگر زمان آن گذشته است که استادان در بحث کنایه به شاگردان بگوید که: « حامد کثیرالرماد است»، خاکستر او زیاد است، پس سخاوت
زیاد است. نه دیگر این نمونه ی خوبی برای بیان کنایه در روزگار ما نیست؛ بلکه باید بگوییم که: « قسیم را بلند منزل زیاد است!» یعنی فسادش زیاد است.

مثال دیگری می آورم، باز هم همین استادان برای مان یاد داده بودند که ضرب المثل ها سخنان فشرده و حکمیانه یی است که به وسیله ی حکیمی و دانشمندی گفته شده و بعد در درازای زمانه ها در ذهن و زبان مردم بر جای مانده است. مردم می گویند: «خانهء گرگ بی استخوان نیست!» حالا اگر توجه کنیم حکیم ما یکی از زیباترین ضرب المثلهای روزگار را بیان داشته است که باید به نامش در کتاب های بیان ثبت شود، یعنی: « بلند منزل بی فساد نیست!» یا « آن جا که بلند منزل است، فساد است!» یا « اگر بلند منزل می خواهی فساد کن!».
حالا که رییس جمهور می گوید، در کابل بلند منزل بسازید! یعنی در کابل فساد کنید! چون بلند منزلی بی فساد و خانه ی بی استخوان گرگ وجود ندارد.

از این بحث ها که بگذریم این روزها بر رییس جمهور بسیار می تازند که چرا چنین گفته است. من سال ها پیش گفته بودم :« رییس جمهور چهار استخوان شده است/ بیچاره چه می تواند بکند/ همه ساله قره قولی تازه یی برسرش می گذارند!» چنین تاختن هایی بیشتر از زبان آنانی بیرون می شود که هر بامداد دهن شان را با کوکا کولای آزادی بیان چند بار غرغره می کنند! جانم تو که حق داری یک شبه ره صد ساله بزنی و در این یا آن تلویزیون شوی کار ناشناس مسایل بین المللی و بعد هر چه دل تنگت خواست بگویی؛ مگر رییس جمهور حق ندارد تا روزی اسب گفته های سرکش خود را در عقب گاری آزادی بیان ببندد! به پندار من او نیز حق دارد تا هرگونه که دل تنگش می خواهد این گاری شکسته را دراین جادهء خاک آلود براند! بگذار که صدای گاری حکمت، سیاست و کیاست او غلغله درگنبد افلاک اندازد!

من در سخنان رییس جمهورحکمت بزرگی می بینم. او می داند که « درد بد، دوای بد دارد.» او می خواهد که فساد را با افسد از بین ببرد و اگر چنین نشد باید آن را همگانی ساخت و این خود نوع عدالت است، چون ما همگان به بلند منزل می رسیم و فساد مفهوم خود را از دست می دهد و آن روز در فرهنگ ها می نویسند که فساد به روایت حکیم ابوالبیان، همان بلند منزل است و بلند منزل نشانهء همت بلند است! چون آن را که همت نباشد، نتواند دست به فساد زند! راه دیگر هم بستن خانهء گرگ است و یا هم فرو شکستن آن! این جاست که حمکت عملی او قامت بلند می کند و هزار ارسطو، فارابی و ابن سینا را در آوردگاه جدال فلسفی بر زمین می کوبد! شما به حکمت سخنان او توجه کنید که ما از قدیم از پیشوای دهکده شنیده ایم که اگر سر الاغ که از آن در فرهنگ حمکت عملی به بخت و اقبال و حکومتداری تعبیر شده است، چون در خم که نشانهء فساد و آزمندی است گیر آید، نخست باید سر الاغ را برید و بعد خم را شکست؛ اما حکیم ابوالبیان می گوید که برادران من ! روزگار شلاق گذشته است و کارد دموکراسی نرم تر از آن است که بتواند گلوی زنده جانی را ببرد، پس چاره یی نیست، جز آن که کارها به گونه ی دیگری ساخته آید که نخست خم را شکنیم و بعد سر الاغ را در چارچوب یک برنامه ی دراز مدت « ظرفیت پروری» آموزش مدنی دهیم تا دیگر در هوای آن نشود که سری در خمی فرو برد!

وقتی روزگار را این همه بی مروت و پیش پا بین می بینم با خود سوگمندانه می اندیشم که هفت کوه سیاه درمیان اگر روزی خداوند سایه ی این حکیم دور اندیش، این ابوالبیان آخر زمان را از ما بگیرد، ما انبوه پریشان بی تدبیر چه خاکی بر سر خود خواهیم ریخت! و چگونه کبوتر را از سنگ پشت تمیز خواهیم داد!

قوس ۱۳۹۰
شهرک قرغه - کابل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *