+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 ما و سیاست
 زبان/ گویش/ لهجه (ازره گی (هزاره گی) زبان نه، گویش است)
 رابعه اثیر و چشم انداز زنانه در شعر
 دوای دلبدی
 حکمت عملی حکیم ابوالبیان حامد کرزی
 اندر باب عقل
 داستان جدایی نادر از سیمین
 گفتار سوم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینه ذهن عارفان و ف
 نامه ی عاشقانه
 نخستین نغمه های عاشقانه ی شرق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
داریوش عاطف
example6

در فلسفه و فرهنگ سیاسی کم‏تر واژه‏‌ها به اندازۀ آزادی به بازی گرفته شده است. این در حالی ا‏ست که پارۀ از متفکران آزادی را به مفهوم رهایی از هر گونه قید و بند دانسته اند و جمع دیگر آن‏را فرمان برداری از عقل معنا کرده‏‌اند. انگار که رمز این همه اختلاف و ابهام در خود واژۀ آزادی نهفته باشد.
معنای‏ که ما معمولن از مفهوم آزادی داریم به دلیل این‏‌که هیچ انسانی اسارت را دوست ندارد و خواهان رهایی از هر نوع قید و بندهاست به ‏دنبال فقدان و جلوگیری از هر نوع قید و بند است.
به نگرۀ من خواست آزادی، خواست عدالت اجتماعی و خواست برابری، خواست‏‌های است که بشر از دوره‌‏های نخست زنده‏‌گی تمایل به آن داشته است. و از وقتی تبعیض است خواست برابری وجود دارد، از وقتی اسارت است آزادی یک آرمان بشری است. این‏جاست که این بحث تعلق می‏‌گیرد به نقش و مسوولیت اخلاقی بشر در قبال وضعیت و حقیقت انسانی. در عین این‏‌که جهت عمومی بشر به سمت مقابله با تضاد و تنش‏‌های است که در شرایط فعلی وجود دارد که رفع این تنش‌‏ها در عین حال محصول مسوولیت های اخلاقی بشر در قبال آزادی و آینده بشر است.
معنای‏‌که ما در بارۀ آن پژوهش می‏‌کنیم نمایان‏گر اصالت عمل و اصالت آگاهی است که در آن پیروزی عدالت طلبانه بشر ناشی از رشد جنبشی ‏است که عدالت را می‏‌خواهد و این آزادی و رفاه را می‏‌خواهد.
حال آن‏‌که فکر می‏‌کنم از شروع نخستین جلوه‏‌های اسارت (از برده‏‌گی تا این‏‌که اولین آدم‏‌ها اسیر شدند)
تا امروز مقولۀ آزادی بر سر زبان‏‌ها بوده و از همان لحظه‏‌های‏‌که بربریت شروع می‏‌شود و تبعیض و اسارت اولین گام‏‌های خود را در زنده‏‌گی بشر می‌‏گذارد از همان‏‌جا تقسیم جامعه شروع می‏‌شود و طبقه های فرودست، فرادست و بالادست به‏‌میان می‌‏آید که از همان پس شعار مقابل این همه مقاومت در مقابل ظلم و برده‏‌گی؛ آزادی است.
آزادی را اگر به مفهوم ویژۀ آن به‏‌کار ببریم. آزادی یعنی این‏‌که هیچ کسی نمی‌‏تواند آدم را محدود کند. آزادی به این معنا که اجباری بر شما نیست.
خوب از جنبه‏‌‌های مختلف می‏‌توان به مفهوم و ماهیت آزادی پرداخت. یعنی آزادی از نگاه حقوقی و فرهنگی، آزادی در روابط فردی و اجتماعی و....
حقیقت ما در شرایط فعلی تا این‌‏که بتوانیم حرف های‏‌مان را به زبان بیآوریم شاید هیچ کس حق نداشته باشد که بیاید جلو دهان ما را بگیرد. حال آن‏‌که آزادی ما روی کاغذ است و شاید این حرف دروغ باشد که ما آزادیم. این‏‌که می‏‌گویم که من اجازه دارم نظرم را بگویم چی ضمانتی دارد. زیرا شاید من و تو آزادیم و نظرمان را می‌‏توانیم بگوییم؛ اما بعضی‏‌ها تصمیم به ترورمان می‏‌گیرند که این خودش سبب محدودیت آزادی می‏‌گردد که در واقع خودش سلب آزادی است.
مکتب‏‌های وجود دارد که می‏‌خواهند جامعه را در اختیار جامعه قرار بدهند. مثلن می‏‌گویند: ما انحصار نمی‏‌خواهیم زیرا جامعه محصول جمع بشریت است و باید به‏‌عنوان یک جمع در اختیار بشر باشد با تمام امکان‏‌های مادی و معنوی آن.
آزادی از نگرۀ روسو سرنوشت ویژۀ انسان است و از همین‏‌رو است که انسان را از منظر آزادی تعریف می‌‏کند که دغدغۀ اصلی روسو آزادی و در مقابل بیش‌‏ترین ترس او از وابسته‌‏گی است. چنان‏‌که می‏‌گوید: آزادی یکی از دارایی‏‌های اساسی انسان است صرف‏‌نظر کردن از آن به معنای صرف‏‌نظر کردن از تمام خصوصیت‏‌های انسانی خود، از حقوق بشر و حتا از وظیفه‏‌ها و مسوولیت اخلاقی خود است. وی در مهم‏‌ترین کتاب‏‌اش(قرار داد اجتماعی) چنین می‏‌گوید:" انسان آزاد زاده می‌‏شود؛ اما هم‏واره همه جا در زنجیر است."
آزادی از دیدگاه روسو به مثابه اطاعت از قانون است که آدم‏‌ها برای خود درست کرده‌‏اند، یعنی به‏‌قول او تنها قانون‏‌های‏‌که از سوی تمام مردم پذیرفته شده‏‌اند درست و عادلانه است. و آن‏‌چه روسو از آزادی در می‏‌یابد عبارت از آزادی و استقلال فردی‏‌است.
روسو به این نظر است که آزادی مقدس‌‏ترین نیاز انسان است. پس ما باید در برابر نا آزاده‏‌گی ایستاده‌‏گی کنیم و یکی از دشمن‏‌های آزادی کسی است که نخواهد با ارادۀ کل هم‏گام شود؛ زیرا او انسان است که فکر می‏‌کند انگار برای خودش به‌‏دنیا آمده است. و اگر چنین انسان‌‏ها به حال خودش رها شود شریر تر از آن‏‌است که بتواند آزاد باشد.
در اندیشۀ روسو تمایل تسلط به دیگر‏ها خود نشانه سلطه پذیری و بنده‏‌گی است. خلاصه از دیدگاه روسو کسی‏‌که ارباب باشد نمی‌‏تواند آزاد باشد. حکومت کردن یعنی اطاعت کردن. در روابط اجتماعی هیچ‏‌کس حق انجام کاری را ندارد که آزادی شخص دیگری آن‏را منع کرده است. (آزادی واقعی در ذات خود هرگز ویران‏‌گر نیست.)
و در اگزیستانسیالیسم سارتر انسان در هر لحظه ناگزیر است که با گزینش از میان بدیلی‏‌های پیش رویش به سوی آینده پیش رود. که انسان راهی جز این گزینش‌‏ها ندارد و محکوم به آزادی است.
انسان مسوول گزینش‌‏های خویش است و به صورت آزاد از میان گزینه‌‏های ممکن دست به انتخاب می‌‏زند. منظور این نیست که انسان مسوول فردیت خاص خود است؛ بلکه مسوول تمام انسان‏‌هاست. که خود این مسوولیت هم در این‏‌جا راه آزادی است. بدین معنا که هر شخص باید بتواند در مورد گزینش های خود به دیگرها روشنایی بدهد و پاسخ‏‌گوی آن‏‌ها باشد. چنین است که بیش‏تر مردم راه فرار از آزادی را به این‏‌که نمی‏‌خواهند مسوولیت پذیر باشند می‌‏گیرند که در خصوص آزادی و مسوولیت فردی ما را زیر پرسش اخلاقی قرار می‌‏دهند.
آزادی انسان ناشی از وضعیت او در ضرورت گزینش است و بنا بر هدفی که بر می‏‌گزینیم خود را سامان می‏‌دهیم و آزادی و معنای زنده‏‌گی خود را ترسیم می‏‌کنیم و همراه با آن دنیایی می‏‌سازیم و به آن آزادی معنا می‌‏دهیم و خود‏‏‏‏مان بر زمینۀ آن بر سر می بریم.
انسان از وضعیت انسانی خود جدا ناپذیر است و به این منظور این وضعیت‏‌ها جهان آدمی است که با آزادی شکل می‏‌گیرد و در آن مسوولیت اخلاقی با در نظر داشت گزینش درست آدمی را به نقطۀ پایانی می‏‌رساند که آزادی است.
البته این مسوولیت خودش راه آزادی است که ما بر ماهیت آن تکیه می‏‌کنیم و بنا بر مسوولیت اخلاقی که داریم در مسیر آن حرکت می‏‌کنیم تا به محور اصلی آن دست پیدا کنیم. این آزادی از توافق اراده‏‌های فردی که پایه اقتدار بدنه سیاسی است ما را در سطح مدنی به محور اصلی آزادی می‌‏رساند.
حالا اگر به تسلسل دوره‌‏های مختلف تاریخی چشم بیندازیم می‌‏بینیم که انسان‏‌ها هیچ‌‏وقت خود را از رنج و نا آزاده‌‏گی و آشوب محروم نساخته اند، یعنی همیشه خودش عامل بدبختی‏‌هایش بوده است.
آخر خط به این‏‌که بتوانیم عمل کنیم و هیچ تردیدی در کارمان نداشته باشیم باید بر اساس تجربه دست به مقایسه و تعمیم بزنیم؛ زیرا آزادی بدون سر سپرده‏‌گی به‏‌چیزی که ما مسوول آن هستیم هیچ معنایی ندارد زیرا آزادی واقعی تا این که ذهن با کلیت عینی خود آشتی نکند شکل نمی‌‏گیرد.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *