+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 دراصول و اسرار سخنرانی
 سروجنی نایدو
 رقم 39 در فیس بوک، بحث برانگیز شد
 انسان در" گلنار و آینه"
 گفتار پنجم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و
 گم شدگان تاریخ فلسفه
 ننگ بر این سکوت باد!
 اشراف به دموکراسی
  نگاهی بر ادبیات مقاومت
 رباعیات روز

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱
یعقوب یسنا
example6

«خانه ی دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
«نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خوابِ خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته ی آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آورد،
پس به سمتِ گلِ تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاویدِ اساطیرِ زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیالِ فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاجِ بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست.»

شعر نشانی، شعری ست با امکانِ سو تفاهم های متنی. حضور سو تفاهم در متن ادبی، به متن امکانِ خوانش های متفاوت را فراهم می کند و این خوانش ها می تواند به ماهیت های متفاوت در نقد، تاویل و تعبیر متن بینجامد و باعث آفرینشِ متن های ثانوی نقادی و امکانِ حقیقت های متفاوت، شود.
من سه نقد: از رضا براهنی، سیروس شمیسا و حسین پاینده، در ارتباط به شعر نشانی خوانده ام. شاید نقدهای دیگری هم از شعر نشانی، ارایه شده باشد که من ندیده ام؛ اگر دیده هم باشم به یادم نمانده، ممکن قابل تامل نبوده است. از همه نقدها، این سه نقد، ماهیتِ درخوری را از شعر نشانی ارایه و به شعر نشانی اهمیتِ مفهومی و خوانشی بخشیده و متن را بیش تر درخورِ امکانِ خوانش و توجه، کرده است.
براهنی، زیر عنوان «یک اسطوره جست وجو»، با عقلانیتِ عامِ عرفانی که چندان به دین یا مذهبی خاص، ارتباط نمی گیرد، به نقدِ شعر نشانی، پرداخته و واژگانِ بنیادینِ این شعر را با اصطلاحاتِ عرفانی رونمایی کرده است.
شمیسا با عقلانیت عرفانِ خراسانی- ایرانی که در حوزه ی معرفتِ اسلامی می گنجد، به ویژه با نگرش عرفانی عطار، شعر نشانی را نقد کرده، و واژگانِ این شعر را با هفت وادی، معادل سازی می کند.
حسین پاینده با بینش فرمالیستی، زیر عنوان «تباین و تنش در ساختار شعر نشانی»، این شعر را نقد کرده و ضرورتِ این نقد را در این می داند که براهنی و شمیسا با استفاده از عناصرِ بیرون متن، به نقدِ نشانی پرداخته اند.
پاینده، پیش از نقد عملی شعر، بحثِ نظری از نقد نو و فرمالیستی ارایه می کند و با این راهکار، شعر نشانی را با رویکردِ درون متن، نقد می کند و ماهیت متفاوت از ماهیتِ عرفانی به این متن، می بخشد.
حسین پاینده در کتاب نقد ادبی ودموکراسی، می گوید:
«حقیقت غایی، دستِ کم در نقد ادبی وجود ندارد؛ حقیقت امر نسبی و برساخته است. از این حیث، هر کسی که جوهرِ نقد ادبی را درک کرده باشد به خوبی واقف است که هر قرا‍‍‍ءتِ [خوانش] نقادانه ای حکم یک برساخته ی مناقشه پذیر را دارد» (پاینده، ح، ۱۳۸۵، ص ۲۲۴).
از این سخن، همان برداشتِ نیچه را در باره ی کلیت حقیقت به یادآمدنی می شود: حقیقت، بزرگ ترین ابهامی ست که بشر توانسته آن را بیافریند. بنابر این، نظریه های ادبی از روزگار افلاتون تا به امروز، می توانند کنار هم در رده های متفاوتِ گفتمانی، حضور داشته باشند. از نظرِ گفتمان ادبی، می توان غالب بودنِ یکی را بر دیگری در هر عصر و زمانه ای، بنا به خواهش های روانی، فرهنگی و عقلانی بشر، تشخیص داد اما از نظرِ ابطال پذیری، نمی توان با ارایه ی نظریه ی ادبی ای، نظریه ی ادبی دیگر را به کلی یا بخشی از عناصری ِ نظری اش را باطل کرد و از صحنه ی نقد کنار زد.
ارزشِ هر نظریه ی ادبی، به این استوار است که خود را به عنوان یک دستگاهِ خوانش متن، تفهیم کند نه این که دلایلی بر بطلانِ نظریه های دیگر، ارایه کند. بنابر این، بهتر که به نظریه های ادبی، نگاهِ استنباطی داشته باشیم، و استواری نظریه ها را بر استنباطی که از متن می تواند داشته باشد، در نظر بگیریم؛ نه بر ارایه ی دلایل ابطال بر نظریه های دیگر.
خوانشِ اسطوره ای که از شعر نشانی ارایه می شود، این ادعا را ندارد که این خوانش، دقیق ترین یا بهترین خوانش از نشانی، است. این خوانش، در پی این است که بتواند ماهیت متفاوت و امکانِ دیگری را بر این متن بیفزاید تا برساخته ی دیگر از این متن و بر این متن باشد.
می خواهم پیش از خوانشِ متن به رویکرد خوانشِ اسطوره ای متن، بپردازم. خوانشِ مورد نظرِ اسطوره ای این نوشتار، چندان تاکیدی بر استنباطِ کهن الگوی یونگی، یا ناخودآگاهِ فردی- جنسی فرویدی، از نشانه های درون متنی یا برون متنی، ندارد.
رویکردِ اسطوره ای این خوانش، بیش تر استوار بر انسجام بخشی عناصرِ واژگانی اساسی متن و عقلانیتِ ارتباط یابی واژه های متن است که کلن، جهانِ متن را می سازد و فضایی را به عنوان پدیده ای، ارایه می کند.
فکر می کنم، هر متن یا هر شعر، گنجایشِ چنین خوانشِ اسطوره ای را ندارد. زیرا این خوانش، عقلانیتِ اسطوره ای را در متن در نظر دارد نه عناصرِ اسطوره ای را که می توان با معلومات و اطلاعاتِ بیرون متن، در یک متن، خواند.
منظورِ من از عقلانیتِ اسطوره ای، نوعی از دیالکتیک است. که از این دیالکتیک، در انسجام بخشی عناصرِ واژگانی و ارتباط دهی واژه ها به عنوان اشیا و چیزها در متن استفاده می شود، و متن به عنوان جهان و فضا آفریده می شود و پدیدار می گردد. جهان، همان ارتباطِ ارگانیکِ کلی متن؛ و فضا، ساحتی که جهانِ متن و خواننده ی متن را فرا می گیرد.

نشانی با آن که شعرِ کوتاه است اما بیش ترین واژگان را دارد. شاید در شعرِ معاصرِ پارسی دری، شعری به این کوتاهی پیدا نشود که این همه واژگان، داشته باشد.

عناصرِ واژگانی در یک شعر، ترکیب های لفظی ای است که با انسجام بخشی مفهوم های متضاد، واژگانِ جدید و بنیادینِ متنِ ادبی ساخته می شود و در مرحله ی بعد، تعدادی از این واژگان، توسط نوعی از دیالکتیک (عقلی، اسطوره ای، علمی) به عنوان چیزها (اشیای هنری سارتر) ارتباط پیدا می کند و جهانِ متن را می سازند.
روایتِ اسطوره ای، بر دیالکتیکِ خاص خودش، استوار است که با حقیقت های برساخته (نرم ابزارها)، جهان را هستی مند کرده و انسجام این هستی را می خواند و معنا می کند.
شاید با پشت سر گذاشتنِ دوره ی عقلانیت مدرن، دیالکتیکِ اسطوره ای اندکی تامل برانگیز به نظر آید زیرا عقلانیتِ مدرن با دیالکتیک های عقلانی دیگر بشر، مانند عقلانیتِ ادیان عمل می کرد؛ و حکمِ بطلانِ عقلانیت های غیر از خود را صادر می کرد- عقلانیت مدرن، ژرف ساخت برحق بودن، مطلق بودن و درست بودن اش را شاید از منطقِ ادیان گرفته بود- تنها عقلانیتی که از عقلانیتِ مدرن سرباز زد؛ عقلانیتِ ادبی و انسجام یابی های عناصرِ درون متنِ ادبی بود. ادیان هم از طریق تاویل ها خود را حامی عقلانیتِ مدرن (عقل و خرد) و عقلانیت علمی (تجربه و آزمون)، نشان می دهد. با این برخورد، این تصور را می خواهد ارایه کند که علم و عقل؛ ژرف ساخت اش را از دین گرفته است. همان گفته ی مصظفا ملکیان است که می گوید: آخوندها، در آغاز به هر پدیده ی علمی به دیده ی تردید می نگرند و می گویند که این ها کار شیطانی و نشانه های دجال است اما بعد که دیدند، واقعن هواپیما داره می ره به آسمان و مسافر می آرد و می برد؛ می گویند که بابا این حرفی است که سال قبل در دین آمده بود و این ها از دین تقلید کرده اند.
شناخت عقلانیت مدرن یا درکل عقل، بر دیالکتیکِ منطقی استوار است که صورت و چارچوبِ خاص دارد. بنابر این، خلاقیتِ ذهن را در آفریدنِ حقیقت های ادبی- متنی و معناهای ادبی، محدود، حتا بسته می کند. زیرا خوانشِ دیالکتیکِ عقلی، حقیقت های ادبی و معناهای ادبی را نه تولید و نه خوانده، می تواند.
اسطوره، فلسفه و علم، صورت های از تفکر بشر یا نرم ابزارهای ذهنی ای است که هر کدام، دیالکتیکِ خاصِ خودش برای شناخت و جهان و خلق معنا تحمیل می کند. ما انسان ایم با این صورت ها و نرم ابزارهای از تفکر. در وضیعتِ متفاوتِ فردی، اجتماعی و تاریخی ما، صورتی از این صورت های تفکر غلبه دارد. دستاورد های بشری ما نیز ساخته و برساخته ی صورتی از همین صورت های تفکرِ ماست. بنابر این، در آفرینشِ متونِ ادبی، دیالکتیکِ اسطوره ای؛ در ایجادِ مفاهیمِ فلسفی و منطقی، دیالکتیکِ عقلی؛ و در ساختنِ ابزار و تکنالوژی و روش ها، علم یا دیالکتیک تجربی، نقش دارد. و همه ی این صورت های تفکر، در ارایه ی ماهیت هستی شناسانه ی طبیعت به عنوان یک کلیت (جهان)، اشتراک دارد که این اشتراک از طریق روایت صورت می گیرد و در روایت است که این صورت های تفکر، دست به دست هم می دهند.
اسطوره، فلسفه و علم، ارایه ی نمودی نرم ابزاری از جهان است اما در مرحله ی بعد یعنی مرحله ای که باید این نمودها خوانده شوند به نرم ابزاری دیگر نیازمند است تا این نمودهای نرم ابزاری را بخوانند. همین مرحله ی دومِ نرم ابزاری را می توان مرحله ای پیش رفته تر، از صورت تفکرِ دیالکتیکِ اسطوره، فلسفه و علم، تصور کرد.
موقعی که ما نمایش یا صحنه ای از رقص را ثبت می کنیم؛ این صحنه را به نرم ابزرا تبدیل کرده ایم و با این تبدیل، آن را تصرف کرده ایم اما برای خواندن و گشودنِ آن به برنامه ی نرم ابزاری دیگر، ضرورت داریم.
نرم ابزاری که با آن حقیقت های ادبی- متنی را خلق می کنیم و این حقیقت ها را با آن می توانیم بخوانیم؛ دیالکتیک و نرم ابزاری اسطوره ای، است.
دیالکتیکِ فلسفی مدرن بر تغییر و ویرانی چیزها استوار است. این گزاره ی فلسفی مارکسیسم «ماده نه از بین می رود و نه نابود می شود بلکه از شکلی به شکلِ دیگر تغییر می کند»، از ویرانی چیزها خبر می دهد. اگرچه در این گزاره، تغییر یک روند ساده نیست؛ یعنی ماده از کمی به کیفی، و همین طور از کیفی به کمی، می تواند تغییر کند. اما چیزها با آگاهی ما و با آگاهی از خود وجود داریم؛ موقعی که این آگاهی از هم بپاشد، می توان تصور را کرد که چیز، پایان یافته است.

جانِ سیالی که در شعرهای سپهری تداوم می یابد؛ صورت تفکر اساطیری بشر است نه نشانه های عام و شناخته شده ی اساطیری

با این هم در ژرف ساختِ این گزاره ی فلسفی مارکسیسم، یک دلخوشی اسطوره ای وجود دارد و می خواهد یک پناهگاهِ روانی ارایه کند که ماده نابود نمی شود!.
در دیالکتیکِ اسطوره ای، مرزبندی مشخص بین چیزها وجود ندارد و تغییر هم در چیزها رونما نمی شود. اساسِ دیالکتیکِ اسطوره، تبدیل و تکرار است. چیزها می توانند با هم تبدیل شوند. انسان می تواند خود را درخت و درخت را انسان یا جاندار تصور کند. در منطقِ اسطوره، بیجان وجود ندارد؛ چیزها همه جان دارند. چیزها پایان، تغییر و دیگرگونی ندارند؛ به جای پایان و تغییر، مفهوم تبدیل و تکرار وجود دارد. یک چیز تا بی نهایت، تکرار می شود.
مرگ در اسطوره، زهدان یا معبری برای تولد دو باره، آغازِ مجدد و تکراری یک چیز است نه پایان و تغییرِ آن. مرگ، مرحله ای ست که یک چیز در آن تجدیدِ قوا می شود و باز برای تکرار به فعلیت می رسد. فرق بین واقعیت و ذهنیت، وجود ندارد؛ دیداری کسی همان قدر در رویا راست و واقعی ست که در بیداری. چون این دیدار در رویا هم روایت شدنی ست و در جهان واقع نیز. حتا دیالکتیکِ اسطوره ای، خیال یا تصوری که در بیداری در مخیله ی ما می گذرد، آن را امر واقعی جلوه می دهد. منطقِ فاصلهِ مکان و زمان، چیز عینی و ذهنی، در دیالکتیکِ اسطوره ای، اعتبار ندارد. یک چیز می تواند فراتر از منطقِ زمان و مکان، و واقعیت و ذهنیت، عمل کند و وجود داشته باشد.
این انسجام بخشی چیزها و جهان نیازمندِ صورتی از تفکر و دیالکتیکی است که امکان پذیری آن را در ذهنِ آدمی فراهم کند. این صورت تفکر، دیالکتیکِ اسطوره ای می تواند باشد.
شاید به راحتی بگوییم، این امر به توانایی تخیل امکان پذیر است. این سخن را بارها گفته ایم. از ارستو تا امروز، انسجام یابی واژگان و اشیای شعر را نیز از توانایی تخیل می دانیم. اما به این نیندیشیده ایم: چی صورتی از تفکر و نرم ابزاری به این تخیل ها انسجام می بخشد و آن را در یک متن، یک متن ادبی، به عنوان حقیقت، ارایه می کند! آن را می خواند و به آن ماهیت می بخشد!.
جهان، فضا و انسجامِ جهانِ شعر که مراد از این جهان همان متنِ شعر است، به توانایی دیالکتیکِ اسطوره ای به میان می آید. فضا در شعر، ساحتی از وحدتِ انسجام یابی مکان، زمان و آگاهی است که آدمی (خواننده) را دربر می گیرد و جهانِ واقع را برای مدتی، پس می راند و انسان را واردِ جهانِ متن می سازد که در انسجام آن، صورتی از تفکر که همان دیالکتیکِ اسطوره ای است، حاکم است. فکر کنیم که به عنوانِ امری، واردِ یک حقیقتِ نرم ابزرای شده ایم؛ واردِ یک فیلم، که چیزها و شخصیت ها همه صورت اند و آگاهی؛ و شما هم برای مدتی، صورت و آگاهی شده اید تا این که حادثه ای بیرونی، این فضا را از هم بپاشاند و شما بیایید از آن حقیقت بیرون و به واقعیتِ سختی که دور وبرِ شما را گرفته، برگردید.
جانِ سیالی که در شعرهای سپهری تداوم می یابد؛ صورت تفکر اساطیری بشر است نه نشانه های عام و شناخته شده ی اساطیری. بایست بین عناصرِ اساطیری که همان اسطوره ها است و صورت تفکرِ اساطیری فرق گذاشت. برخی ها است که در شعر و متنِ ادبی از شخصیت ها و نشانه های اساطیری استفاده می کنند که این کار چندان اهمیتی، ندارد. مهم این است که چگونه از صورت تفکر اساطیری، برای ارایه ی جهان، کار می گیریم.
سپهری به عنوان نماینده ی بشر با صورت تفکرِ اساطیری به ارایه ی جهان، همچون شناخت، می پردازد. و این صورت تفکرِ اساطیری است که متن سپهری را چون یک کلیتِ ارگانیک و اندام وار، حفظ و ارایه می کند.
سپهری، نشانه های اساطیری به کار نمی گیرد بلکه با استفاده از صورت تفکرِ اساطیری، حقیقت های اساطیری تازه را ابداع و خلق می کند. او، نبوغِ صورت تفکرِ اساطیری در عصر ما است. انگار! از آن سوی سده ها برگشته است و در عصرِ مازندگی می کند. او، شاید کودکی های بشر است. در مرحله ی از زمانِ زندگی بشر به سر می برد که این مرحله؛ مرحله ی خیالی است. همان مرحله ای که لکان آن را مرحله ی خیالی درکودک، می نامد. هنوز بین زبان و چیزها جدایی وجود ندارد؛ چیزها همان واژه هاست و واژه ها همان چیزها. سپهری از هر بلندی ای؛ از سر کوهی، از بالای درختی به آسمان دست می یازد و روشنایی را به مشت می گیرد: «رفته از کاجِ بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور».
صورتی از تفکر به عنوان جانِ سیال، بایست وجود داشته باشد تا به واژگانِ شعر انسجام ببخشد و بینِ اشیای شعر، ارتباط برقرار کند؛ پیوستِ یک شی را به شی دیگر در بُعد کمی و کیفی، میسر کند. بی این جانِ سیال، نمی توان جهانِ متن را ساخت و متن را چون پدیده ای ارایه کرد.

در دیالکتیکِ اسطوره ای، غیر از تبادل و جاندارانگاری، تکرار، اهمیتِ مهم دارد؛ آنچه که در آخرِ شعرِ نشانی، اتفاق می افتد؛ آغازِ شعر است. یعنی آغاز در پایانِ شعر پس از یک سفر، تکرار می شود

طوری که سال ها پیش افلاتون در فایدروس گفته بود، هر سخنی باید «چون یک موجودِ زنده خلق شود» یعنی آن را نتوان به اجزای متشکله اش جدا کرد، طوری که ساختنِ چنین کلی، با پیوندِ اجزا نمی تواند به وجود آید (هاوکس، استعاره، ۱۳۸۰، ص ۵۸). اگرچه منظورِ افلاتون، سخن و زبان است؛ این منظور را می توان به شعر نیز تسری داد و گفت که شعر یک کل، چون یک موجود است.
در هر تیوری ادبی، از انسجامِ عناصرِ شعر و از کلیتِ شعر سخن رفته است. فرمالیست ها نیز این انسجام و کلیت را جدی گرفته اند که از نظر آنان، این انسجام بخشی، کنارهم قرارگرفتن تباین و تنش را در متنِ ادبی امکان پذیر و میسر می سازد. اما به این نپرداخته اند؛ دیالکتیکی که به این انسجام، جانِ پیوستاری می بخشد، چیست! اگرچه از پس زمینه و پیش زمینه سخن گفته اند که به نوعی این پس زمینه و پیش زمینه، دیالکتیکی عمل می کنند.
زبان، زیر ساختِ اساطیری دارد، در آغاز، ارتباط واژه ها با هم و درکل، روابط دستوری واژه ها در ساختار گفتار، بر دیالکتیکی جاندار انگارانه ی اسطوره ای، استواربوده است. در مرحله ی بعدی صورت تفکرِ انسان، زبان با اسطوره فاصله می گیرد و با منطقِ خرد ارتباط می گیرد، و روابط واژها در ساختارِ زبان، می خواهد بر منطقِ خرد، استوار شود.
واژه برای کاسیرر، نخستین مفهوم سازی اسطوره ای است که توسطِ صورت تفکر اسطوره ای بشر ابداع شده اند. بنابر این، واژه نخستین عناصر و نشانه های اسطوره ای است:
«انسان پیش از آن که بر حسبِ مفاهیمِ منطقی اندیشیده باشد، تجربه های خویش را به وسیله ی تصویرهای اسطوره ای روشن و مجزا نگه می داشت» (کاسیرر، زبان و اسطوره،۱۳۸۷، ص ۷۶).
اسطوره به عنوان یک نرم ابزارِ ذهنی و صورتی از تفکر انسان، شاید نخستین صورت تفکر باشد که بشر توانسته به کمک آن به طبیعت و اشیا، انسجام بخشد؛ و جهان و هستی را به عنوان یک کلیت، ارایه کند.
هایدگر به این برداشت است که متوس (اسطوره) و لوگوس (خرد) در آغاز بیانگر مفاهیم متضاد نبوده، حتا می توان تصورِ یگانگی متوس با لوگوس را کرد. بنابر این، لوگوس می تواند شکلِ تحول پذیرفته ی متوس باشد:
«اسطوره و لوگوس به هیچ وجه ی آن چنان که علمِ تاریخِ عمومی فلسفه می گوید، به عنوان مفاهیمِ متضاد واردِ فلسفه نشده، بلکه اصولن متفکرانِ آغازین یونان… این دو واژه را به یک معنا به کار می برند» (هایدگر، معنای تفکر چیست، ۱۳۸۵، ص ۲۱).
در آغاز، زبان زیرساختِ اسطوره ای داشته و قواعدِ زبانی بنا به دیالکتیکِ اسطوره ای، صورت می گرفته، بعدها برخی از قواعدِ آن از دیالکتیکِ عقلی، تابعیت کرد.
شعر، به جهان و اشیا انسجام می بخشد، و این انسجام بخشی جهان را از طریق جان بخشی بین اشیای زبانی با پشتوانه ی دیالکتیکِ اسطوره ای، انجام می دهد. اگر روزی، در اثرِ تحولاتِ دیالکتیکی مغز؛ دیالکتیکِ اسطوره ای ذهن، ناکارا شود؛ بشر به پایانِ منطقِ انسجام بخشی جهان، اشیا، مفاهیم، احساس و عواطف، توسط شعر، رو به رو خواهد شد، یعنی آنگاه به پایان شعر رو به رو خواهیم بود.
بنا به برداشتی که از صورت تفکری اسطوره ای و دیالکتیکِ اسطوره ای ارایه شد؛ خوانشِ اجمالی از عناصر واژگانی و جان پیوستاری اشیای شعر نشانی، صورت می گیرد:
نخست، به مشخص کردن واژگانِ بنیادینِ شعر می پردازیم.دو، کوشش می شود تا دیالکتیکِ اسطوره ای در ابداعِ واژگان، واضح شود. سه، توضیحِ این که: در اثرِ دیالکتیکِ اسطوره ای، این واژگان به اشیا تبدیل می شوند و با جان بخشی اسطوره ای، این اشیا زنده می شوند و در یک رابطه ی جان پیوستاری باهم ارتباطِ ارگانیک می یابند. چهار، چگونه، فضایی در ساحتِ اساطیری به وجود می آید که جهان شناختی کلی اساطیری در این ساحت، توسط صورت تفکرِ اساطیری، می تواند تبیین شود.
واژگانِ اساسی معمولا در شعر ابداع می شوند که صورتِ مجازی و استعاری دارند. واژگانِ اساسی شعر نشانی این هاست:
خانه، دوست، فلق، سوار، آسمان، رهگذر، شاخه ی نور، تاریکی، سپیدار، کوچه باغ، خوابِ خدا، سبز، عشق، پرهای صداقت، مکث، آبی، پشتِ بلوغ، سمتِ گلِ تنهایی، پای فواره ی جاویدِ اساطیرِ زمین، ترسی شفاف، صمیمیتِ سیالِ فضا، خش خش، کودک، کاجِ بلند، جوجه، لانه ی نور.
نشانی با آن که شعرِ کوتاه است اما بیش ترین واژگان را دارد. شاید در شعرِ معاصرِ پارسی دری، شعری به این کوتاهی پیدا نشود که این همه واژگان، داشته باشد.
واژگانِ شاخه ی نور، کوچه باغ، خوابِ خدا، پرهای صداقت، پشتِ بلوغ، سمتِ گلِ تنهایی، پای فواره ی جاویدِ اساطیرِ زمین، ترسی شفاف، صمیمیتِ سیالِ فضا، لانه ی نور، پیش از این که در انسجامِ کلی شعر به شی تبدیل شوند؛ از مفاهیم به تصویر تبدیل و ابداع شده اند. در این ابداع، دیالکتیکِ اسطوره ای به این واژگان، جان بخشیده و آن ها را ویژه کرده است. تبدیل های شگرف از واژه به اشیا و از اشیای بیجان به جاندار، صورت می گیرد. در این تبادل، واژگان، هویتِ ویژه می یابند و در یک جان پیوستاری اساطیری، سیالیتِ فراگیر، این اشیا را فرا می گیرد:
در فلق بود که پرسید سوار. فلق، روشنایی آفتاب پیش از طلوع که در بخشی از آسمان تاریکی را می شکافد. سوار در فلق قرار دارد. چگونه می توان تصور کرد که سوار در آسمان باشد! پیوستاری بین فلق و سوار، پیوستاری است که با دیالکتیکِ اسطوره ای برقرار می شود. همین طور، پیوستاری هایی که بین:
آسمان و مکث ؛ رهگذر و شاخه ی نور و تاریکی و سپیدار و سوار؛ کوچه باغ و خوابِ خدا و سبزتر؛ عشق و پرهای صداقت و آبی؛ کوچه و پشتِ بلوغ؛ سمتِ گلِ تنهایی و سوار؛ پای فواره ی جاویدِ اساطیری زمین و سوار و ترسی شفاف؛ صمیمیتِ سیالِ فضا و خش خش؛ کودک و کاجِ بلند و جوجه و لانه ی نور و خانه ی دوست.
برقرار می شود، همه بر ژرف ساختِ اسطوره ای، استوار است. در غیر آن چگونه می توان: مکثِ آسمان! را پیش از آن که دیالکتیکِ اسطوره ای، تبدیلی در ماهیتِ آسمان ایجاد نکرده باشد و آسمان را به عنوانِ یک جانور ارایه نکرده باشد- باور کرد. همین طور در: «پای فواره ی جاویدِ اساطیرِ زمین» تبدیلی های جان پیوستاری ژرف و شگرف، با دیالکتیک اسطوره ای، صورت می بندد.
این جان پیوستاری چیزها، از واژگانِ شعر و مصرع های شعر فراتر رفته؛ جان پیوستاری کلی ای را بینِ اشیای شعر، برقرار می کند و در این برقراری، تبادل های دیگر نیز رخ می دهد؛ این تبادل، فضا و ساحتِ شعر را می آفریند.
در این مرحله می توان:
خانه دوست، سوار، رهگذر، سپیدار، کوچه باغ، سمتِ گلِ تنهایی، پای فواره ی جاویدِ اساطیرِ زمین، کودک، کاجِ بلند، جوجه و لانه ی نور را در نظر گرفت. جان پیوستاری کلی بین این نشانی ها ایجاد می شود و این نشانی ها باهم ساحتی را به وجود می آورد، و این ساحت، یک ساحتِ وجودی است و فضا در این ساحتِ وجودی و بر این ساحتِ وجودی، ایجاد می شود. این ساحتِ وجودی یک ساحتِ اساطیری است و فضایی که بر آن ایجاد می شود باشکوه و فرا جهان واقعی، است.
آنچه که پس از این همه تبادل ها دریافتنی می شود؛ خودمرجعگی نشانی ها در این شعر است. این نشانی ها را فقط می توان در ساحت و فضای این شعر (جهانِ شعر) یافت، و این ساحت و فضا را نمی توان بیرون از شعر در مرجعِ دیگر تصور کرد.
فکر می کنم، این خودمرجعگی و خلقِ حقیقتِ فرا واقعیت، در جهانِ متن از ویژگی های شعر نشانی، است. در هیچ شعر پارسی دری این چنین خودمرجعگی و حقیقت سازی را نمی توان یافت. این خودمرجعگی استوار بر صورت تفکرِ اسطوره ای، است. و این متن، یک برساخته و حقیقتی است که توسط دیالکتیکِ اسطوره ای در انسجام یابی عناصرِ درونی شعر، خلق شده است. با آن که انسجامِ درونی شعر برخوردار از دیالکتیکِ اسطوره ای است اما در آن هیچ نشانه ی اساطیری بیرون متن را نمی توان یافت. نشانه های اساطیری همه با صورت تفکرِ اساطیری در درون این متن ابداع شده اند و مرجعِ شان به خود شان در درونِ متن، رجعت می کند. شاعر در خلق شعر از نهایتِ عقلانیتِ اساطیری کار گرفته است نه از نشانه های اساطیریی که در روایت های اساطیری وجود دارد. اهمیت شعر هم در این است که در این شعر می توان صورت تفکرِ اساطیری را دریافت که چگونه در خلق معنا و مفهوم، کار می کند.
در دیالکتیکِ اسطوره ای، غیر از تبادل و جاندارانگاری، تکرار، اهمیتِ مهم دارد؛ آنچه که در آخرِ شعرِ نشانی، اتفاق می افتد؛ آغازِ شعر است. یعنی آغاز در پایانِ شعر پس از یک سفر، تکرار می شود: باز، همان سوار است و همان خانه ی دوست. شاخه ی نور و رهگذر/ کودک و لانه ی نور/ شاخه ی نور


تا کنون ۱ دیدگاه بر این متن نوشته شده است   پنهان نمودن

یعقوب یسنا:

سلام به مدیر مجله ی پنجره. از بابت نشر این نوشته سپاس گزارم. اگر نام نویسنده اش را می گذاشتید خوب می شد.
با مهر و احترام
یعقوب یسنا

پاسخ
درود بر شما یسنای عزیز!
سپاس از شما بخاطر نبشته های زیبایتان که البته وحید بکتاش زحمت نشرشان را میکشد. نام نویسنده معمولاً در صفحه یی که به نبشته پیوند میدهد، به همراه عنوان نبشته و عکس نویسنده گذاشته میشود.
منتها بخاطر گل روی شما هم شده، در اصل متن نیز بخاطر دوستانیکه بطور مستقیم وارد اصل نبشته میشوند نام نویسنده را هم درج میکنیم تا سوء تفاهمی بمیان نیاید.

با سپاس
مسعود عثمانی



 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *