+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 درنگی بر رویکرد فرهنگی در فرمان اخیر رییس جمهور کرزی
 یک سبد گل سپاس برای پاسداران آزادی بیان!
 تفاوت در تصور
 عقل گرایی یا مدرنیته
 چگونه میتوان نقد را در افغانستان با هنجار ساخت!
 زبان، وَ غیبتِ جهان
 ماهیت آزادی از دیدگاه روسو و سارتر
 از تاریخ بیاموزیم
 دراصول و اسرار سخنرانی
 لطیف ناظمی، شاعری از تبار درختان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
میرزا ملامت

ما بعد از تفکر و تعقل فراوان در موارد گوناگون، از جمله هدف پیدایش و غیره، نه تنها به نتیجه ی چشمگیر و تازه ای دست نیافتیم که حتی به دریافت های متفکرین پیشین نیز مشکوک گردیدیم. یگانه نتیجه ایکه تا بدین لحظه برای خودمان قناعت بخش بوده و امکان دارد بعدها نباشد، در باره ی ادبیات می باشد. آنهم از نوع طنزی اش که با وجود جذابیت های فراوان، باریکی های بیش از حد و کشف های دوست داشتنی اش کم کم مبدل به موجودی تنها و منزوی میگردد. به طول و عرض تاریخ چند هزار ساله ایکه نویسندگان مختلف به این ژانر ادبی پرداخته اند کاری نداریم، در کل حافظه ی طولانی مدت ما سالهاست در کنار حافظه ی تاریخی ملت بزرگمان خفته است و حافظه های خفته را کاری با بیداری طنزی دیگران نیست. همین چند ماه گذشته هم اگر بیادمان مانده باشد، که نمانده، شاهکار کرده ایم.
جناب کاکه تیغون که در این عرصه چند گامی بیشتر از ما برداشته اند، طنز را رفیق آزادی میدانند و ما به این رفاقت یکطرفه ی طنز با جناب آزادی مشکوکیم. طنز رفقای زیادی دارد که در گرفتاری ها به دادشان میرسد، اما این رسیدن ها هم مثل رفاقت ها یکطرفه اند. حالا که از این راز سر به مهر پرده برداشته ایم بد نیست نگاهی کارشناسانه به مشکلات طنز در ادبیات امروز "افغانستان" انداخته، تا اطلاع ثانوی کاری با دیگر همدلان و همزبانان این سرزمین نداشته باشیم. اگر شما به نگاه کارشناسانه ی ما اعتماد چندانی ندارید و یا معتقدید نیمچه نگاه شما هم بهتر از نگاه ماست، قبل از بخوانش گرفتن ادامه ی این نبشته با کلاه خویش مشورت نمایید. مشوره ی کلاه گیس و چادر هم قابل صلاحیت می باشد.

بحران مخاطب

هرچند سالهاست ادبیات نوشتاری مورد بی توجهی قشر عام جامعه قرار گرفته است و فاصله ی ادبیات با عام روز به روز بیشتر می گردد، طنز اما به رفاقت خویش با مردم افتخار میکند. شاید بپرسید پس بحران مخاطبی که از آن مینالی در کجاست؟ بحران مخاطب زمانی دامنگیر طنز میگردد که مخاطب طنز را گم کرده، دست به دامان هرچیز خنده دار دیگری میگردد. این خنده ها هرچند زیبا، دلپذیر و طولانی باشند مخاطب را به هرچه وادارند به تفکر وا نمی دارند. درحالیکه طنز علاوه بر نشانیدن لبخند بر لبان مخاطب بیچاره اش سعی بر آن دارد تا ذهن او را نسبت به اتفاقات دور و برش باز نموده، لحظه ای هرچند کوتاه او را به فکر وادارد. دانشمندان را که نمی دانم ولی خودمان ثابت نموده ایم که اندیشیدن به محتوای یک اثر، علی الخصوص آثار خودمان، تاثیر پذیری و بخاطر سپاری آن اثر را به مقدار قابل توجهی افزایش میدهد. بخاطر سپاری اثر، رابطه ی مستقیم با مرور دوباره ی اثر توسط خواننده دارد که منجر به دریافت پیام نویسنده می گردد. در اینکه دریافت های افراد مختلف از یک نوشته متفاوت می باشد، شکی نداریم. حالا مخاطب عامی را تصور کنید که برداشت خاص خودش از یک اثر را دارد. در صورتیکه تصور نموده اید به نخستین نشانه های دانش در او دقت فرمایید.
و اما جای این مخاطب عامی که حرفش را زدیم سر و کار طنز نوشتاری با مخاطب خاصیست که دارای خواص بیشماری منجمله نوشتن می باشد. این مخاطب در هر موردی صاحب نظر بوده نیازی به پیام نویسنده ی هیچ اثری ندارد، چون خود پس از مطالعه ی دیوان حافظ و چند رمان کوتاه مورد حمله ی ناگهانی حس نوشتن قرار گرفته است. ایشان آنقدر مشغول نوشتن هستند که دیگر نیازی به مطالعه ی آثار دیگران ندارند مگر در مواردیکه مطالعه بالمقابل صورت گیرد. یعنی نویسنده ایکه آثارش را میخوانیم، نیم نگاهی به آثار ما هم بیافکند و دقیقاً همینجاست که مخاطب نویسنده، نویسنده و مخاطب شاعر، شاعر می شود. ما که بعد از مطالعه ی رباعیات خیام هیچ اثر دیگری را به منظور به خاطر سپاری مطالعه ننموده ایم دست به دامان خیام گردیده تمام این مخاطبین را "خود کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش" می نامیم.

بیان طنز

طنز به تمام زبانهای زنده و مرده ی دنیا آشنایی دارد، اما برای رضایت هرچه بیشتر مخاطب جدیدش نیاز به گویش جدیدی دارد. مخاطب تازه که خود به فوت و فن زبان آشنایی کامل داشته، کوه و کُتل زبان را مثل پشت دست اش میشناسد، آثار را از فیلتر ذخیره ی لغات خویش عبور داده به سادگی آنها میخندد. اینجاست که طنز نویس مجبور می شود روز به روز پیچیده تر بنویسد. مهارت نویسنده در پیچیده نویسی سعی بر آن دارد تا حداقل مخاطب جدید را به اندیشیدن وادارد. در این پیچیدگی ها مخاطب کم سوادی چون ما اختیار ذهن از دست داده منحرف میگردد.
نمونه یی از این پیچیده نویسی ها که باعث انحراف ما گردید از کاکه تیغون:
پدران ما، آنگونه که فکر می کردیم که هستند، نبودند. چگونه بودند؟ آیا ما خود آنگونه که فکر می کنیم که هستیم، هستیم؟
چگونه هستیم؟
همین پیچیده نویسی ها طنز و فلسفه را جفت نموده، طنز فلسفی را بوجود می آورد که ما تا چند قرن دیگر حوصله ی پرداختن به این نوع طنز را نداریم.

بی اعتنایی

آگاهی چندانی از تعداد طنز نویسان این سرزمین نداریم ولی چند نفری که میشناسیم را خیلی خوب می شناسیم. یعنی سعی کرده ایم در حد امکان از مهمان نوازی شان سوء استفاده نموده، نان چاشت و شبی را در منزلشان نوش جان کنیم که پس از پی بردن به این هدف شوم از خیر همکاری با ما گذشته اند. هرچند قضیه ربط چندانی با موضوع مورد بحث نداشته بمنظور زهر چشم گرفتن از این همکاران نازنین نگاشته شده است، باز هم بیانگر آشنایی شخصی ما با این دوستان می باشد. یعنی اگر نویسنده ای را نمی شناسیم فقط بخاطر عدم شناخت شخصی ماست، ورنه می شناختیمش. بی اعتنایی به آثار کسانیکه نمی شناسیم منجر به بی پروایی میگردد و بی پروایی در خوانش بعدها علاقه را فلج می نماید.

موضوعاتی که در بالا مورد بررسی قرار دادیم، در مقابل دیگر دلایل عدم پرداختن به طنز، عدم دسترسی به طنز و عدم مطالعه ی طنز ناچیز جلوه می نمایند، اما امیدواریم به عنوان مشت نمونه ی لگد، تلنگری باشند بر دروازه ی ملت. شاید روزی روزگاری در این سرزمین همه بخوانند، بیاموزند و بنویسند. همانطور که ما می نویسیم، می آموزیم و بعدها خواهیم خواند!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *