+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 علی عبدالرضایی در شعر امروز افغانستان
 نقدی برمجموعه ی "به سپیدی این شعرها شک کنید"
 انفجار دوم
 یادداشت های روزانۀ یک فیسبوکی
 "من متهم می کنم"
  نسل نو مرا از انزوا به در آورد
 فریاد کودک درون
 یک سبد گل سپاس برای پاسداران آزادی بیان!
 گم شدگان تاریخ فلسفه
 تفاوت در تصور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
اسماعیل درمان

هیچ ترتیب و آدابی مجوی
هر چه می خواهد دلِ تنگت بگوی


افغانستان در ده سال پسین، راه درازی را پیموده است. کی گمان می کرد افغانستانِ زمان «رادیو شریعت»، چند سال بعد، افغانستانِ زمان «تلویزیون طلوع» و «تلویزیون آریانا» و «آرمان اف.ام.» و...گردد؟ چه کسی به خیالش می آمد که باز بتواند صفحۀ تلویزیون را روشن کند، به موسیقی گوش دهد، و گرداننده گان زن و نوجوانان دختر و پسر را با لب های پُرتبسم، در برنامه های گوناگون به تماشا گیرد؟ برای بعضی مشکل بود تصوّر کنند تنها سه چهار سال پس از طالبان، میزِگردهای جدّی و جالب به راه انداخته شوند و روی مفاهیم و مسایل مهمی گفت وگو و مناظره شود؟ آیا به خیال کسی می آمد که زنی از کندهار، خاستگاهِ نخست طالبان در خاک افغانستان، با راه اندازی یک رادیوی محلّی، جایزۀ شجاع ترین زن جهان را از آن خود کند؟ برای کسی آسان بود بیندیشد که نویسنده یی قلم برمی دارد و تیغ انتقاد را بر دولت نشانه می گیرد؟

همۀ این ها و بیش تر از این، در این ده سال اتفاق افتاده اند. رسانه های افغانستان، حالا محدود به رادیوتلویزیون ملّی نیستند. بسیاری از برنامه ها لحن سفارشی و فرمایشی ندارند. کام بسیاری با چیدن میوه از درخت آزادیِ بیان و چشیدن آن شیرین گشته است و دوری از آن را تلخ و ناگوار می پندارند. شمار اعضای خانوادۀ رسانه ها و مطبوعات رو به افزایش بوده است؛ شغل ایجاد شده است؛ بسیاری به نانی رسیده اند و تعدادی هم به شهرتی و موفقیتی دست یافته اند.
امّا آیا مسأله به همین ساده گی است؟ این سطور را در حالی می نویسم که در این چند سال، افغانستان چندین خبرنگار را از دست داده است؛ بسیاری مورد لت ‎و کوب قرار گرفته اند؛ شماری تهدید شده اند؛ دولت مداران، در ارائۀ اطّلاعات خسیس بوده اند، و بر مبنای گزارش ها، افغانستان خطرناک ترین کشور برای زنان است.
در کنارِ این ها، چند موضوع دیگری که چالش برانگیز می شوند، این ها اند: آزادی بیانِ سفارشی و تزریق شده، حضورِ تفنگ به دستان قدرت مند پیشین در دولت، و مرزهای سرخ غیرقابل عبور سنّتی ـ دینی.
این هایی که نام بُردم هر کدام می تواند در راه کار و رشد خبرنگاران و نویسنده گان و متفکّران سنگ بیندازد، خار بیفشاند، چاله حفر کند، و سرانجام، دیوار بالا کند؛ امّا مشخّصۀ بسیاری این ها این است که قابل شناسایی اند. به عبارت دیگر، یک خبرنگار یا نویسنده دانسته است که کدام یک از این عوامل برای او خطرساز خواهند بود. تا چه حد می تواند خطر را بپذیرد. چه زمانی باید دست از نوشتن و گفتن بکشد و در کدام موقعیّت زبان در کام گیرد.
این جلوۀ ظاهری و سطحی و قابل شناختِ خودسانسوری است. نویسنده از سوی فرد یا گروه یا سازمان یا پدیدۀ مشخّصی مورد تهدید قرار می گیرد، پس دست از نوشتن برمی دارد یا به گونۀ دیگری می نویسد، به شکل دیگری می خواند، و به طرز دیگری تفسیر و تعبیر و شرح می کند. لیکن مسأله به این ساده گی نیست. خبرنگار، نویسنده، گوینده، گرداننده و... نباید گمان کند که تمام این عوامل را شناخته است و از اثرات آن آگاه است. نباید قناعت کند که از خودسانسوری خود کاملاً آگاه است. چرا؟ این موضوع را اندکی بیش تر می شکافم.
شاید تمام خواننده گان این نوشته بدانند که مغز ما تنها محدود به جنبۀ خودآگاهِ ما نیست. به همان گونه که بسیاری از جنبه های شخصیتی ما بدون آگاهیِ کامل ما شکل گرفته اند. من در حالی که این سطور را می نویسم به دستان خود به گونۀ آگاهانه فرمان نمی دهم. انگشتانِ من کلیدهای روی لپ تاپ را خود می شناسند و بدون این که من آگاهانه روی آن ها فشار بدهم تنها کاری که می کنم این است که فکر می کنم، جملاتی در ذهنم طرح می کنم و بعد، در زمان نوشتن، انگشتانم به گونۀ خودکار روی کلیدها می روند. این قاعده به شما نیز صادق است. به همین گونه است راننده گی. وقتی من راننده گی را می آموختم، نخست باید آگاهانه پای خود را روی پدال گاز یا بِرِک می گذاشتم و در روزهای اوّل آموزش، کار دیگری به استثنای توجه به دستورات راهنمایی انجام داده نمی توانستم، ولی حالا به گونۀ خودکار این کار را می کنم و در عین زمان به موسیقی گوش می دهم، به محیط اطرافم نگاه می کنم، فکر می کنم، برای روز بعدی برنامه می ریزم و... شما نیز همین کار را می کنید.
چرا این گونه است؟ وقتی ما کاری را به حدّ کافی آموزش دیده و تمرین کردیم، این مهارت در مغز ما برنامه ریزی می شود و بعد، نیاز نیست برای انجام دادنِ کاری از قسمت هشیار مغز خود زیاد بهره گیریم. مغز و عضلات مربوط، خود می دانند چه کار کنند. مثلاً جراحان به هر اندازه یی که تمرین می کنند، مهارت شان در ترمیم جراحت ها و زخم ها بیش تر می شود. دست های شان با ظرافت و هنرمندانه طرح کار را می ریزند. جرّاح جوانی که شاید در روز اوّل روی میز عملیات خود از هوش رفته بود، چند سال بعد، بسیاری از عملیات های حوزۀ تخصصی را به راحتی انجام می دهد. سخن‎رانی که از دیدن حضار وحشت داشت، حالا با بلاغت و فصاحت حرف می زند و از سخن گفتن لذّت می بَرَد. شما این نمونه ها را می توانید در هر حوزۀ کاریِ دیگر ببینید: نویسنده گی، شاعری، خیّاطی، ورزش، و...

تا این جا، موضوع مشکل ساز به نظر نمی رسد. کسی می آید، تمرین می کند، مهارت پیدا می کند، و اگر استعداد ذاتی نیز با آن ترکیب شود، کارش را به خوبی و زیبایی انجام می دهد. ولی مسأله به همین جا پایان نمی یابد.

ما به گونۀ عموم، دو نوع حافظه داریم. یکی حافظۀ آشکار یا واضح (explicit memory) و دیگری ناآشکار یا ضمنی( implicit memory. ) حافظۀ آشکار همان بخشی است که در حوزۀ هشیاری ما قرار دارد. وقتی نیاز داریم با اندکی تلاش معلومات ذخیره شده در مغز را بازیافت می کنیم و از آن در کار روزمره استفاده می کنیم. لیکن این بخش کوچکی از حافظۀ ما را تشکیل می دهد. بخش بزرگ تر حافظۀ ما مربوط به حافظۀ ناآشکار است.
ما به گونۀ مداوم متأثر از محیط خود هستیم و همان گونه که به عنوان یک فرد بر محیط تأثیر می گذاریم، از محیط نیز تأثیر می پذیریم. رفتار و باور و ارزش و روی کرد گروهی که در آن به سر می بریم به گونۀ مستقیم یا غیرمستقیم روی رفتار و باور و نحوۀ اندیشیدن ما تأثیر می گذارد. نوع فکرکردن و غذاخوردن و راه رفتن و حرف زدن و ارزش دادن و... بر ما که حلقۀ از حلقات این زنجیر بزرگیم تأثیر می گذارد. این تأثیر از همان کودکی شروع می شود و تا آخر عمر می تواند ادامه پیدا کند. بسیاری از این تأثیرات در حافظۀ ناآشکار ذخیره می شوند، درونی می شوند، و به تدریج، نحوۀ اندیشیدن و رفتار و کردار ما را شکل می دهند.
یک نمونۀ ساده این است که شخص گاهی افسرده می شود، ولی علتش را نمی داند. بر چیزی خشم می گیرد؛ ولی دقیقاً نمی داند چی است. نگران است؛ ولی هر چه می اندیشد نمی تواند مشخص کند دلیلِ نگرانی اش چی است. نوشته اش مبهم و دوپهلو است؛ ولی ناتوان از مشخص کردن علت این ابهام است؛ و...

خودسانسوری هم از جنسِ همین تأثیرها است! می خواهم تأکید کنم که این خودسانسوری محدود به ژورنالیزم نیست. به هیچ وجه. خودسانسوریِ که من از آن سخن می گویم تمام جلوه هایی را که شخص را مانع از گفتن و اندیشیدن مطلوب نظر او می کند در بر می گیرد، به ویژه از نوعِ ناهشیارانه اش، نوعی که حتّا خود شخص از آن خبر ندارد، لیکن وقتی لب می گشاید یا قلم به دست می گیرد به گونۀ نامرئی بر نویسنده گی اش، اندیشیدنش، احساساتش و دغدغه هایش اثر می کند.
جامعه یی که بار سنگینی از تاریخ استبدادزدۀ بسیار طولانی را به دوش می کشد، حاویِ ادبیاتی است که مملو از عبارات دوپهلو، کنایه آمیز، پُرابهام، و پیام های ضمنی است. کودک در مکتب و مدرسه و دانشگاه با این ادبیات آشنا می شود. او با رفتارهای تناقض آمیز و پُر از انکار اطرافیان نیز آشنا می شود و کم کم این رویکرد در وجود او نیز لانه می کند. جوان، شعر می گوید، ولی دقیق نمی داند چرا شعرش غمگین است و در باب فراق و جدایی و دوری از معشوق است. نویسنده متنی می نویسد، ولی همیشه هشیار بر این نیست که چرا بعضی از پدیده ها را به گونۀ یقینی باور دارد و هیچ زمانی واقعی و حقیقی بودن آن ها را مورد نقد و بررسی قرار نداده است. همین است که بسیاری شاید نپرسند چرا نوشتۀ شان فاقد تفکر تحلیلی است، چون تا به حال به این خلاء نیندیشیده اند. و همین است که عده یی می نویسند، ولی انگار افکار خطّیِ گروه اطراف خود را می جوَند و روی کاغذ می ریزند و از فقدان تفکر انتقادی در نوشته خود آگاه نیستند؛ گویا علاقه و کنج کاوی برای ایجاد هم چو تفکّری را که سبب کاوش و دادن عمق و وزن بیش تر به نوشته های شان می شود در خود به گونۀ خودکار سرکوب می کنند.
این ها، به گونۀ ساده، جلوه های خودسانسوری اند که ناهشیارانه به وقوع می پیوندند و باورهایی که مبتنی بر اِنکار و نگفتن و سرپوش نهادن اند هم عامل این خودسانسوری اند و هم تقویت کنندۀ آن. برخورد با این «اِنکار» و این تلاشِ نامبارک برای پوشیدنِ نقایص و کجی ها و ناراستی ها در هر سطح و تواناییِ که باشد امری ا ست پسندیده، هر چند به ظاهر زشت و در کامِ بعضی تلخ آید.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *