+ - x
 » از همین شاعر
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 آه نوميد بی اثر نبود
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 بی تميزی رفته رفته زور شد
 بيا که مست و مدهوشت شوم يار
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
عاجزيهايم خدا را در ترحم آورد
زاهد از آدمگريها بين جنت می رود
تا برای قوت خود انبان گندم آورد
پای ساقی را از آن می بوسم از روی نياز
نيست کافی ساغرم کز بهر من خُم آورد
دلربای من دلم را می کشد از اختيار
تا لب شيرين خود را در تکلُم آورد
می دهد ياد از چراغان شب وصل کسي
قدر راحت بر دل من سير انجم آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *