+ - x
 » از همین شاعر
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 به نظر وصل دلبری دارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
عاجزيهايم خدا را در ترحم آورد
زاهد از آدمگريها بين جنت می رود
تا برای قوت خود انبان گندم آورد
پای ساقی را از آن می بوسم از روی نياز
نيست کافی ساغرم کز بهر من خُم آورد
دلربای من دلم را می کشد از اختيار
تا لب شيرين خود را در تکلُم آورد
می دهد ياد از چراغان شب وصل کسي
قدر راحت بر دل من سير انجم آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *