+ - x
 » از همین شاعر
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم
 مرا زنار، کاکل از تو باشد
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
عاجزيهايم خدا را در ترحم آورد
زاهد از آدمگريها بين جنت می رود
تا برای قوت خود انبان گندم آورد
پای ساقی را از آن می بوسم از روی نياز
نيست کافی ساغرم کز بهر من خُم آورد
دلربای من دلم را می کشد از اختيار
تا لب شيرين خود را در تکلُم آورد
می دهد ياد از چراغان شب وصل کسي
قدر راحت بر دل من سير انجم آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *