+ - x
 » از همین شاعر
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 دمی که از سر کویت روانه می گردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
تا سحر دلگرميم گرمی پهلوی تو بود
راست پرسی در گرفتاريت راحت داشتم
بستر و بالين من خاک سر کوی تو بود
جوره قنديلی مثالش هيچ محرابی نداشت
چشم شهلايی که زير طاق ابروی تو بود
می شنيدم از ختای و از ختن افسانه ها
چين و ماچينی که می گفتند گيسوی تو بود
هرکجا ديدی غزالی می پرستيد عشقري
آن پرستش ها همه بر ياد آهوی تو بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *