+ - x
 » از همین شاعر
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 مجنون صفت به ناله و فریاد می روم
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 هر که را داغ در جگر نبود
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
تا سحر دلگرميم گرمی پهلوی تو بود
راست پرسی در گرفتاريت راحت داشتم
بستر و بالين من خاک سر کوی تو بود
جوره قنديلی مثالش هيچ محرابی نداشت
چشم شهلايی که زير طاق ابروی تو بود
می شنيدم از ختای و از ختن افسانه ها
چين و ماچينی که می گفتند گيسوی تو بود
هرکجا ديدی غزالی می پرستيد عشقري
آن پرستش ها همه بر ياد آهوی تو بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *