+ - x
 » از همین شاعر
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 به نظر وصل دلبری دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
تا سحر دلگرميم گرمی پهلوی تو بود
راست پرسی در گرفتاريت راحت داشتم
بستر و بالين من خاک سر کوی تو بود
جوره قنديلی مثالش هيچ محرابی نداشت
چشم شهلايی که زير طاق ابروی تو بود
می شنيدم از ختای و از ختن افسانه ها
چين و ماچينی که می گفتند گيسوی تو بود
هرکجا ديدی غزالی می پرستيد عشقري
آن پرستش ها همه بر ياد آهوی تو بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *