+ - x
 » از همین شاعر
 آه نوميد بی اثر نبود
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

از چه آهوان تست نشهٔ رميدنها
کشتهٔ مرا ظالم زين خميده ديدنها
شور صد قيامت را قامت تو برپا کرد
تا به چشم خود ديدم آنهمه شنيدنها
فکر خود بسويم گير گوشهٔ نگاهی کن
اين چنين نمی باشد بنده پروريدنها
سرمه گشت اجزايم اينقدر تغافل چيست
حال من ببين آخر تابکی نديدنها
مو سفيد شد از غم، قامتم کمان گرديد
غير مرگ چيزی نيست حاصل خميدنها
نخل يأس من گل کرد، اين سخن ببار آورد
نارسايی هم دارد عالم رسيدنها
از صف غلامانت بشمر عشقری را هم
گرچه نيست شخص او لايق خريدنها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *