+ - x
 » از همین شاعر
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 مه من بخت نکو فال دارد
 من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۴

امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
دريا شدست ديده و آبم نمی برد
مانند سايه بسکه زمينگير گشته ام
از اين جهان اجل به شتابم نمی برد
عمرم بسر رسيد جوانبازيم بجاست
پيری ز سر هوای شبابم نمی برد
داند چو يار شاد بگردم ز خواندنش
يک بيت را ز بين کتابم نمی برد
بيدرديم فسرد ز بس همچو زاهدان
از خويش ساز چنگ و ربابم نمی برد
دلدار داشت عزم سفر من به بسترم
همراه خود به حال خرابم نمی برد
پيغام يار قاصدی آورد سوی من
جان می دهم به مُزد جوابم نمی برد
بی سيرتی اگرچه به عالم رواج يافت
باعفتم زمانه حجابم نمی برد
هرچند يار عشقری مرزا پسر بود
سنجش اگر کند به حسابم نمی برد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *