+ - x
 » از همین شاعر
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 می نمايی اگر جدايی باز
 به تار عاشقی بندم خدايا
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
خيرات سر و سرو خرامان تو باشد
بين صدف کون و مکان ای در ناياب
دردانه نديدم که چو دندان تو باشد
داری به خدا همرۀ هر طايفه تاري
نيک و بد عالم همه خواهان تو باشد
بردی به نگاهی دلم ای شوخ خبر باش
بر گردنت افتاده و تاوان تو باشد
ای شايق گلباز ازين بيش چه خواهي
ياری که دلت برده بفرمان تو باشد
در صورتشان عشقری آيا که چه ديدي
اوصاف بتان معنی ديوان تو باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *