+ - x
 » از همین شاعر
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 در دبستان بهر تحصيليم ما
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 هر چه داری، وفا نداری يار
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حرف ناگفته گفتنی دارد
دُر ناسفته سفتنی دارد
چو رباطست اين جهان کهن
آمدن ميل رفتنی دارد
اين چه پيراهنيست بر تن ما
نه گريبان نه دامنی دارد
به نگاهی بدوز چاک دلم
چشم مست تو سوزنی دارد
در زبانش اگرچه لکنت نيست
حرفش از ناز الکنی دارد
می کشد گاو بار دنيا را
مزد شستش که گردنی دارد
دوش ديدم بحجره زاهد را
همچو خرگوش خفتنی دارد
پيل گاهی نمی شود بيمار
تب اگر کرد مردنی دارد
غير بيچاره عشقری بجهان
هر کسی جا و مسکنی دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *