+ - x
 » از همین شاعر
 بی تميزی رفته رفته زور شد
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حرف ناگفته گفتنی دارد
دُر ناسفته سفتنی دارد
چو رباطست اين جهان کهن
آمدن ميل رفتنی دارد
اين چه پيراهنيست بر تن ما
نه گريبان نه دامنی دارد
به نگاهی بدوز چاک دلم
چشم مست تو سوزنی دارد
در زبانش اگرچه لکنت نيست
حرفش از ناز الکنی دارد
می کشد گاو بار دنيا را
مزد شستش که گردنی دارد
دوش ديدم بحجره زاهد را
همچو خرگوش خفتنی دارد
پيل گاهی نمی شود بيمار
تب اگر کرد مردنی دارد
غير بيچاره عشقری بجهان
هر کسی جا و مسکنی دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *