+ - x
 » از همین شاعر
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 نزد من به ز وصل هجرانست
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 بوصل یار اگر در می گرفتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
خود خريدارم شدی سودای من سويت نبود
ساختی واقف مرا از دلربايی های خويش
پيش ازين گشت و گذارم بر سر کويت نبود
ديدۀ من ديد و واديدی بهمراهت نداشت
در خُتن آباد چشمم گرد آهويت نبود
پيش ازين سرگشته بر محراب مسجدها بُدم
التجاگاه دل من طاق ابرويت نبود
از خط ريحان عذار دلفريبت عار داشت
سبزه های نورسيده بر لب جويت نبود
جمع سرپايی خبر می کرديش دلدار من
عشقری گر لايق بزم شب طويت نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *