+ - x
 » از همین شاعر
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 مبارکباد عيدت ای پريزاد
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 به غير از آستانت جا ندارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
خود خريدارم شدی سودای من سويت نبود
ساختی واقف مرا از دلربايی های خويش
پيش ازين گشت و گذارم بر سر کويت نبود
ديدۀ من ديد و واديدی بهمراهت نداشت
در خُتن آباد چشمم گرد آهويت نبود
پيش ازين سرگشته بر محراب مسجدها بُدم
التجاگاه دل من طاق ابرويت نبود
از خط ريحان عذار دلفريبت عار داشت
سبزه های نورسيده بر لب جويت نبود
جمع سرپايی خبر می کرديش دلدار من
عشقری گر لايق بزم شب طويت نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *