+ - x
 » از همین شاعر
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
 شد روزها که باز جمالت ندیده ام
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 در عالم کثرتی به کثرت ميجوش
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا زنار، کاکل از تو باشد
ز من ديدن، تغافل از تو باشد
ندارم دعوی همراهت نگارا
تمام شهر کابل از تو باشد
مرا اين گوشهء ويرانه کافيست
گلستانهای پر گل از تو باشد
بمن دامان البرز است زيبا
شبرغان و سرپل از تو باشد
ز من خون جگر خوردن به عشقت
سرود و ساغر مُل از تو باشد
مرا گلخن نشستن زيب دارد
گلستانهای پر گل از تو باشد
صدای کرکس و زاغان مرا بس
خوش آوازی بلبل از تو باشد
پلاسی بخش بر من تا بپوشم
زر و سيم و تجمل از تو باشد
ز من خاموشی و گوشه نشيني
شرنگ ساز و قُلقُل از تو باشد
شنيدم عشقری با يار می گفت
جُل از من چتر سنبل از تو باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *