+ - x
 » از همین شاعر
 به غير از آستانت جا ندارم
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۳

گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
پشت درش که رفتم، از من نهان نمی شد
دنيا و دين خود را پيش رخش نهادم
ديدار يار ديدن بی ارمغان نمی شد
اين سرخ رويی من می بود زرد رنگي
خونم اگر به کوی خوبان روان نمی شد
ميراثی بود شاهی در دوره های پيشين
هر بی نشان و نامی مير جهان نمی شد
امروز شهر کابل پر باشد از دگرمن
هر بزدلی به ميدان صاحب اران نمی شد
مجبور گشتم آخر جان دادم از برايش
کان يار سرکش من آرام جان نمی شد
احکام دين نهانی اندر کتاب می ماند
کان يار سرکش من آرام جان نمی شد
من نام عشق بردم ای عشقری بدوران
ورنه قد رسايم مثل کمان نمی شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *