+ - x
 » از همین شاعر
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام
 يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 مزن انگشت بر داغ دل من
 از چه آهوان تست نشهٔ رميدنها
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 کوهکن را کوه کندن کار سنگين بوده است
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
شاخ جوانيت بفلک سرکشيده بود
روزی که گشتی بر سر راهی دچار من
بر طاق ابروان تو کاکل خميده بود
يادم نمانده است که ديگر چسان شدم
از ديدن تو اشک برويم چکيده بود
با قامت رسای تو طوبی نمی رسد
همتای تو بروی جهان کس نديده بود
چون رفتی از نظر کمی با خويش آمدم
ديدم ميان سينهء من دل کفيده بود
چندين شبانه روز ز ديدار روی تو
لرزش به دست و پايم و رنگم پريده بود
آن نکهتی که زد بمشامش ز موی او
ياران دماغ من بخدا ناشميده بود
در يک شبانه روز دل من پرش نداشت
از بس ز شوق پيش قدومش تپيده بود
خواندم چو خط سبز لب دلفريب او
روز ازل مرا به غلامی خريده بود
گم کرد خويش را اگر از ديدنش بجاست
ناديده بود عشقری، چيزی نديده بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *