+ - x
 » از همین شاعر
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 هرقدر طرب رو داد داغ و دردم افزون شد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
شاخ جوانيت بفلک سرکشيده بود
روزی که گشتی بر سر راهی دچار من
بر طاق ابروان تو کاکل خميده بود
يادم نمانده است که ديگر چسان شدم
از ديدن تو اشک برويم چکيده بود
با قامت رسای تو طوبی نمی رسد
همتای تو بروی جهان کس نديده بود
چون رفتی از نظر کمی با خويش آمدم
ديدم ميان سينهء من دل کفيده بود
چندين شبانه روز ز ديدار روی تو
لرزش به دست و پايم و رنگم پريده بود
آن نکهتی که زد بمشامش ز موی او
ياران دماغ من بخدا ناشميده بود
در يک شبانه روز دل من پرش نداشت
از بس ز شوق پيش قدومش تپيده بود
خواندم چو خط سبز لب دلفريب او
روز ازل مرا به غلامی خريده بود
گم کرد خويش را اگر از ديدنش بجاست
ناديده بود عشقری، چيزی نديده بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *