+ - x
 » از همین شاعر
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 هر که را داغ در جگر نبود
 حوض گل و شکوفه گل و آبشار گل
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 نزد من به ز وصل هجرانست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
رقصد به سينهء من، آيا چساز دارد
محمود عزنوی را بايد غمی نباشد
چون در جهان حبيبی مثل اياز دارد
خوش بخت و خوش نصيب است در صحنهء محبت
آن عاشقی که يارش بسيار ناز دارد
اين رسم در محبت نو نيست از قديم است
بر قدر ناز معشوق عاشق نياز دارد
کس بی اجازه کاری نتوان درين زمانه
موچی و پتره گر هم خط جواز دارد
يار شکاری من هر روز در شکار است
تازی و بادپای و شاهين و باز دارد
گرديده پير چندان کز دست و پا فتاده
اين عشقری هنوز هم عشق مجاز دارد


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

محمدی:

تشکر




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *