+ - x
 » از همین شاعر
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
رقصد به سينهء من، آيا چساز دارد
محمود عزنوی را بايد غمی نباشد
چون در جهان حبيبی مثل اياز دارد
خوش بخت و خوش نصيب است در صحنهء محبت
آن عاشقی که يارش بسيار ناز دارد
اين رسم در محبت نو نيست از قديم است
بر قدر ناز معشوق عاشق نياز دارد
کس بی اجازه کاری نتوان درين زمانه
موچی و پتره گر هم خط جواز دارد
يار شکاری من هر روز در شکار است
تازی و بادپای و شاهين و باز دارد
گرديده پير چندان کز دست و پا فتاده
اين عشقری هنوز هم عشق مجاز دارد


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

محمدی:

تشکر




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *