+ - x
 » از همین شاعر
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 در دبستان بهر تحصيليم ما
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 در جهان گشتم گل بی خار نيست
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تويی قُمری منم زاغ سيه پر
منم شارو تو می باشی کبوتر
بود بين من و تو فرق بسيار
که من ابرم تويی خورشيد انور
اگرچه نسبتی با تو ندارم
مگر يک خون بود بين دو پيکر
به ظاهر فرق دارد صورت ما
به باطن جمله می باشد برابر
به چهره هيچکس مانند کس نيست
کشيده اين چنين رسمی مصور
اگر خلقت همه يکرنگ بودي
نمی شد فرق بين سنگ و گوهر
به دنيا هر دمی تبديل رنگ است
ز نيرنگش چرا باشی مکدر؟
به ذلت مانده ام از بيسوادي
نگشتم لايق چوکی و دفتر
مبين سويت که من سويت ببينم
تغافل کن دمی ای شعله پيکر
ز ترميم عشقری صرف نظر کن
نيرزد پوستين تو به استر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *