+ - x
 » از همین شاعر
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 در عالم کثرتی به کثرت ميجوش
 سینه ی کنده کنده یی دارم
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۴

کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا
که کشندم ز در ميکده بر دوش مرا
يوسف من سر بازار چه گفتی به رقيب
از خدا ترس به هر کوچهٔ مفروش مرا
گله مند از دگری نيستم ای آفت جان
تو نمودی به خدا بی سر و سرپوش مرا
داغ بر داغ نهادی و شکايت نکنم
شاد از آنم که غمت ساخته گلپوش مرا
بعد ازين عشقری از من مطلب بيت و غزل
ديدنيهای جهان ساخته خاموش مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *