+ - x
 » از همین شاعر
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 دیریست ترا ای گل خودروی ندیدم
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 برو جايی که کر و فر نباشد
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتیم
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

هر چه داری، وفا نداری يار
ميل با آشنا نداری يار
گشته ام عمرها به دور سرت
سری همراه ما نداری يار
عاشقت زنده جاودان ز چه روست
گر تو آب بقا نداری يار؟
اولت صلح و آخرت جنگ است
به خدا انتها نداری يار
داری رفتار با شرنگ چرا
گر تو ناز و ادا نداری يار؟
همچو آيينه پيش روی تو ام
هيچ صدق و صفا نداری يار
سايلی را ز درگهت راني
رحم بر بينوا نداری يار
خاک راهت شدم نمی بيني
نظری پيش پا نداری يار
داری بر عالمی رواداري
ليک بر من روا نداری يار
بی نيازی تو از غرور حسن
به کسی التجا نداری يار
از فقيران کناره می گردي
خبر از بوريا نداری يار
يا مگر در مقام صلح کلي
حرف چون و چرا نداری يار؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *