+ - x
 » از همین شاعر
 یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتیم
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 سر گرفته است کار من امروز
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 در طریق عشق خام افتاده ام
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 دل بیمار و خسته ای دارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
گيرد خراج چين و ختن موی او هنوز
بيگانه وار چشم وی است آشنای من
در عين حال می رمد آهوی او هنوز
گويند طوی ليلی و مجنون به محشر است
بگذشت هزار حشر و نشد طوی او هنوز
گويند خون ناحق فرهاد می چکد
از بيستون و تيشه و از جوی او هنوز
شد قرنها که کوهکن از بيستون گذشت
در کوهسار هست هياهوی او هنوز
جان و جهان به کفهء يوسف نهاد عشق
پا در هواست سنگ ترازوی او هنوز
هرچند ما و يار به پيری رسيده ايم
چون بيد لرزه ام بود از خوی او هنوز
آيا چه ديده عشقری زان يار بيوفا
مانند کعبه طوف کند کوی او هنوز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *