+ - x
 » از همین شاعر
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 هر که را داغ در جگر نبود
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
گيرد خراج چين و ختن موی او هنوز
بيگانه وار چشم وی است آشنای من
در عين حال می رمد آهوی او هنوز
گويند طوی ليلی و مجنون به محشر است
بگذشت هزار حشر و نشد طوی او هنوز
گويند خون ناحق فرهاد می چکد
از بيستون و تيشه و از جوی او هنوز
شد قرنها که کوهکن از بيستون گذشت
در کوهسار هست هياهوی او هنوز
جان و جهان به کفهء يوسف نهاد عشق
پا در هواست سنگ ترازوی او هنوز
هرچند ما و يار به پيری رسيده ايم
چون بيد لرزه ام بود از خوی او هنوز
آيا چه ديده عشقری زان يار بيوفا
مانند کعبه طوف کند کوی او هنوز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *