+ - x
 » از همین شاعر
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 بيا که مست و مدهوشت شوم يار
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
گيرد خراج چين و ختن موی او هنوز
بيگانه وار چشم وی است آشنای من
در عين حال می رمد آهوی او هنوز
گويند طوی ليلی و مجنون به محشر است
بگذشت هزار حشر و نشد طوی او هنوز
گويند خون ناحق فرهاد می چکد
از بيستون و تيشه و از جوی او هنوز
شد قرنها که کوهکن از بيستون گذشت
در کوهسار هست هياهوی او هنوز
جان و جهان به کفهء يوسف نهاد عشق
پا در هواست سنگ ترازوی او هنوز
هرچند ما و يار به پيری رسيده ايم
چون بيد لرزه ام بود از خوی او هنوز
آيا چه ديده عشقری زان يار بيوفا
مانند کعبه طوف کند کوی او هنوز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *