+ - x
 » از همین شاعر
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 تو رفتی از جهان سامانه ات ماند
 مزن انگشت بر داغ دل من
 کوهکن را کوه کندن کار سنگين بوده است
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 شد روزها که باز جمالت ندیده ام
 شکست دل صدا دارد، ندارد

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۳

کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
بسوختی به ستم جسم ناتوان مرا
چو تحفه بر سر ميزت گذاشتم دل خود
به روی من زدی از ناز ارمغان مرا
چرا به نزد تو خام است اعتبار من
گرفتهٔ چو به صد رنگ امتحان مرا
گذشت عمر و نيامد به خانه ام روزي
ز ذره پروری نشکست يار نان مرا
به باغ ناله کنان بلبلی به گل می گفت
که سوختی تو پر و بال و آشيان مرا
عزيز من ز پريشانيم چه می پرسي
که سيل حادثه بُردست کاروان مرا
به يار عشقری ناليده اين سخن می گفت
ز پا فگند غمت جان پهلوان مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *