+ - x
 » از همین شاعر
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 رميده آرزوهايم ز آغوش
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 چه نويسم که حال من چون است
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۳

کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
بسوختی به ستم جسم ناتوان مرا
چو تحفه بر سر ميزت گذاشتم دل خود
به روی من زدی از ناز ارمغان مرا
چرا به نزد تو خام است اعتبار من
گرفتهٔ چو به صد رنگ امتحان مرا
گذشت عمر و نيامد به خانه ام روزي
ز ذره پروری نشکست يار نان مرا
به باغ ناله کنان بلبلی به گل می گفت
که سوختی تو پر و بال و آشيان مرا
عزيز من ز پريشانيم چه می پرسي
که سيل حادثه بُردست کاروان مرا
به يار عشقری ناليده اين سخن می گفت
ز پا فگند غمت جان پهلوان مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *