+ - x
 » از همین شاعر
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 در جهان گشتم گل بی خار نيست
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 ساز من ساز مست آهنگ است
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 ديده ام ديد و دل کشيد ترا
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۳

کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
بسوختی به ستم جسم ناتوان مرا
چو تحفه بر سر ميزت گذاشتم دل خود
به روی من زدی از ناز ارمغان مرا
چرا به نزد تو خام است اعتبار من
گرفتهٔ چو به صد رنگ امتحان مرا
گذشت عمر و نيامد به خانه ام روزي
ز ذره پروری نشکست يار نان مرا
به باغ ناله کنان بلبلی به گل می گفت
که سوختی تو پر و بال و آشيان مرا
عزيز من ز پريشانيم چه می پرسي
که سيل حادثه بُردست کاروان مرا
به يار عشقری ناليده اين سخن می گفت
ز پا فگند غمت جان پهلوان مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *