+ - x
 » از همین شاعر
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رميده آرزوهايم ز آغوش
ندارم در جهان سرپوش و پاپوش
سراپا سوختم در آتش عشق
مگر مانده است طعم خام و نيمجوش
بهای يک نگاهت جان نهادي
سرم قيمت به اين اندازه مفروش
رقيب داد دشنامم شنيدي
به ايمائی مرا گفتی که خاموش
به بردن چون شوی شاد از چناغم
ترا ياد و مرا باشد فراموش
بناگوش کسی آمد به يادم
سحر از شش جهت يکباره زد جوش
نبينم عشقری هرگز زوالت
که می سازی عجب اشعار پر جوش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *