+ - x
 » از همین شاعر
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 مرا با مصحف روی تو سوگند
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
از بسکه شده پاره، نيابم يخن خويش
يک توشک مستعمل چرکين که مرا هست
در بخچه نهاديم برای کفن خويش
عمريست که گرديده ام آوارۀ غربت
با دست تهی چون بروم در وطن خويش؟
با يار به يک کاسه نشستن نتوانم
گم می کنم از کم دلی راه دهن خويش
مرغ دل من صيد نمودست نگاري
در حلقهء گيسوی شکن در شکن خويش
ناکامی دلدار خبر دارم از آن است
دعوت ننمودست شبی ممتحن خويش
تاجک بکند رقص به دنبوره و سارنگ
افغان پسران دول زنند بر اتن خويش
در باطنت انوار طهارت بفزايد
گر پاک و صفا سازی لباس بدن خويش
صد بار دگر مالک اگر زنده بگردد
يوسف نکشد باز ز چاه با رسن خويش
در طفلی نخوردست حق غير محمد
از سينهء بی شير مکيده لبن خويش
چون سيب دلی را بنما زينت دستت
اندازی تو تا چند به چاه ذقن خويش
در مجلست ای عشقری تسخير عجيبی است
داری تو مگر جادوگری در سخن خويش؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *