+ - x
 » از همین شاعر
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 مه من بخت نکو فال دارد
 بروز عيد گريان می کنم يار
 در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
از بسکه شده پاره، نيابم يخن خويش
يک توشک مستعمل چرکين که مرا هست
در بخچه نهاديم برای کفن خويش
عمريست که گرديده ام آوارۀ غربت
با دست تهی چون بروم در وطن خويش؟
با يار به يک کاسه نشستن نتوانم
گم می کنم از کم دلی راه دهن خويش
مرغ دل من صيد نمودست نگاري
در حلقهء گيسوی شکن در شکن خويش
ناکامی دلدار خبر دارم از آن است
دعوت ننمودست شبی ممتحن خويش
تاجک بکند رقص به دنبوره و سارنگ
افغان پسران دول زنند بر اتن خويش
در باطنت انوار طهارت بفزايد
گر پاک و صفا سازی لباس بدن خويش
صد بار دگر مالک اگر زنده بگردد
يوسف نکشد باز ز چاه با رسن خويش
در طفلی نخوردست حق غير محمد
از سينهء بی شير مکيده لبن خويش
چون سيب دلی را بنما زينت دستت
اندازی تو تا چند به چاه ذقن خويش
در مجلست ای عشقری تسخير عجيبی است
داری تو مگر جادوگری در سخن خويش؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *