+ - x
 » از همین شاعر
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 چه نويسم که حال من چون است
 همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 مجنون صفت به ناله و فریاد می روم
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ز خامی عشق ناميدم هوس را
ز نادانی هما گفتم مگس را
ز نفس خود نمی بينی گزندي
اگر بندی به پوز سگ مرس را
خوش آنانيکه زين زندان برستند
پريدند و شکستند اين قفس را
به خانمان دنيا دل نبندي
نبرده هيچکس با خود چگس را
به عمر خود نخوانده درس پښتو
چه می داند حساب پنځه لس را
نگهدار عشقری را در حريمت
قدوم نيک می باشد فرس را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *