+ - x
 » از همین شاعر
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 مزن انگشت بر داغ دل من
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 کوهکن را کوه کندن کار سنگين بوده است
 به گوش من صدای زنگ عشق است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ز خامی عشق ناميدم هوس را
ز نادانی هما گفتم مگس را
ز نفس خود نمی بينی گزندي
اگر بندی به پوز سگ مرس را
خوش آنانيکه زين زندان برستند
پريدند و شکستند اين قفس را
به خانمان دنيا دل نبندي
نبرده هيچکس با خود چگس را
به عمر خود نخوانده درس پښتو
چه می داند حساب پنځه لس را
نگهدار عشقری را در حريمت
قدوم نيک می باشد فرس را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *