+ - x
 » از همین شاعر
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 قامت من اندکی خم گشته است
 می روم هر لحظه از خود روبروی کیستم؟
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب
 دل بیمار و خسته ای دارم
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
اين چنين بيت بلند تازه انشاء می کنم
غنچه های گل به چشمم قوغ آتش می خورد
بی رخت گر جانب گلشن تماشا می کنم
بر سر راه تو آخر می زنم نی بست عشق
هر چه بادا باد، تقليد زليخا می کنم
آب را گفتم چرا سر می زنی بر سنگ؟ گفت
ماتم فرهاد دارم شور و غوغا می کنم
ای پريرو گر خريدار دلم گرديده يي
جان خود را هم سر زلف تو سودا می کنم
سالها شد من نمک پروردۀ عشق توام
چشم خود را کی بروی ديگر وا می کنم
يک سخندانی نسنجيد عشقری حرف مرا
کاين قدر دُر از کدامين بحر پيدا می کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *