+ - x
 » از همین شاعر
 غريبم من سر و سامانه ام نيست
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 هر که را داغ در جگر نبود
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 سر زلفت به هر کس تار دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
اين چنين بيت بلند تازه انشاء می کنم
غنچه های گل به چشمم قوغ آتش می خورد
بی رخت گر جانب گلشن تماشا می کنم
بر سر راه تو آخر می زنم نی بست عشق
هر چه بادا باد، تقليد زليخا می کنم
آب را گفتم چرا سر می زنی بر سنگ؟ گفت
ماتم فرهاد دارم شور و غوغا می کنم
ای پريرو گر خريدار دلم گرديده يي
جان خود را هم سر زلف تو سودا می کنم
سالها شد من نمک پروردۀ عشق توام
چشم خود را کی بروی ديگر وا می کنم
يک سخندانی نسنجيد عشقری حرف مرا
کاين قدر دُر از کدامين بحر پيدا می کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *