+ - x
 » از همین شاعر
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 برو جايی که کر و فر نباشد
 در دبستان بهر تحصيليم ما
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 ای دلربا بدست تو اين دلربا خوشست
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
اين چنين بيت بلند تازه انشاء می کنم
غنچه های گل به چشمم قوغ آتش می خورد
بی رخت گر جانب گلشن تماشا می کنم
بر سر راه تو آخر می زنم نی بست عشق
هر چه بادا باد، تقليد زليخا می کنم
آب را گفتم چرا سر می زنی بر سنگ؟ گفت
ماتم فرهاد دارم شور و غوغا می کنم
ای پريرو گر خريدار دلم گرديده يي
جان خود را هم سر زلف تو سودا می کنم
سالها شد من نمک پروردۀ عشق توام
چشم خود را کی بروی ديگر وا می کنم
يک سخندانی نسنجيد عشقری حرف مرا
کاين قدر دُر از کدامين بحر پيدا می کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *