+ - x
 » از همین شاعر
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 به تار عاشقی بندم خدايا
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 برو جايی که کر و فر نباشد
 عيش و طرب خوشست و يا درد و غم خوشست؟
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 ای دلربا بدست تو اين دلربا خوشست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
پامال و خاکسارم، جاه و حشم ندارم
از بسکه بی سرانجام افتاده کار و بارم
بتخانه ساز کردم لیکن صنم ندارم
عرض خیال خود را سوی تو می نوشتم
ای دلربا نرنجی دست قلم ندارم
در عالم گدایی اسکندریست کارم
آیینه ی دلم بس، گر جام جم ندارم
دانم بکوی غربت درد و الم زیاد است
چون همره ام تو باشی یک ذره غم ندارم
عاشق شدم زمانی کز مفلسی بجانم
آن شوخ پول خواهد، من یک درم ندارم
رند قمارباز و صوفی عشقبازم
چون زاهدان مفلس طومار و دم ندارم
در هند دلربایی با عشقری چه خوش گفت
عاشق بروی من شو، جور و ستم ندارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *