+ - x
 » از همین شاعر
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 در طریق عشق خام افتاده ام
 هر که را داغ در جگر نبود
 دلم از شيوه های يار تنگ است
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
سالها کشيدم من رنج بينواييها
روز پيش چشم من پر غبار گرديده
در سراغ مه رويان باختم صفاييها
وقت ناتوانيها هوش بر سرم آمد
در دلم فتاد اکنون شوق پارساييها
از رفاقت و ياری لافها زدم بيجا
پوره نامد از دستم پاس آشناييها
پا ز موزه بيرون کن، پيروی مجنون کن
عالم دگر باشد در پرهنه پاييها
روزی يار با من گفت سود نيست در وصلم
بهره مند می گردی ساز با جداييها
می کند نکورويان هر يکی به دور خويش
از غرور حسن خود دعوی خداييها
در پی نکورويان عشقری چه می گردي
نقد جان تو خواهند بهر رونماييها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *