+ - x
 » از همین شاعر
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 به آن لبهای خندان کار دارم
 هر چه داری، وفا نداری يار
 به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
سالها کشيدم من رنج بينواييها
روز پيش چشم من پر غبار گرديده
در سراغ مه رويان باختم صفاييها
وقت ناتوانيها هوش بر سرم آمد
در دلم فتاد اکنون شوق پارساييها
از رفاقت و ياری لافها زدم بيجا
پوره نامد از دستم پاس آشناييها
پا ز موزه بيرون کن، پيروی مجنون کن
عالم دگر باشد در پرهنه پاييها
روزی يار با من گفت سود نيست در وصلم
بهره مند می گردی ساز با جداييها
می کند نکورويان هر يکی به دور خويش
از غرور حسن خود دعوی خداييها
در پی نکورويان عشقری چه می گردي
نقد جان تو خواهند بهر رونماييها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *