+ - x
 » از همین شاعر
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 مست خوابی و نرگست باز است
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 عيش و طرب خوشست و يا درد و غم خوشست؟
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
سالها کشيدم من رنج بينواييها
روز پيش چشم من پر غبار گرديده
در سراغ مه رويان باختم صفاييها
وقت ناتوانيها هوش بر سرم آمد
در دلم فتاد اکنون شوق پارساييها
از رفاقت و ياری لافها زدم بيجا
پوره نامد از دستم پاس آشناييها
پا ز موزه بيرون کن، پيروی مجنون کن
عالم دگر باشد در پرهنه پاييها
روزی يار با من گفت سود نيست در وصلم
بهره مند می گردی ساز با جداييها
می کند نکورويان هر يکی به دور خويش
از غرور حسن خود دعوی خداييها
در پی نکورويان عشقری چه می گردي
نقد جان تو خواهند بهر رونماييها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *