+ - x
 » از همین شاعر
 به تار عاشقی بندم خدايا
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 چه نويسم که حال من چون است
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 مرا با خاطر رويت ببخشا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
خراب و خسته و بیمار و زرد و زار تو ام
بیا شبی ز کباب دلم بکن افطار
که من شهید لب خشک روزه دار تو ام
ندانم از چه سبب عمرهاست می سوزم
مگر چراغ سر راه انتظار تو ام؟
بده زکات شکرپارۀ لبت بر من
که من غریب و مسافر به قندهار تو ام
ز من برای خدا سیم و زر دگر مطلب
معاف کن که ازین شیوه شرمسار تو ام
ز تار و پود هوا عشقری چه می بافی
درین هوسکده حیران کار و بار تو ام


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

SAMI:

واقعا زیبا




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *