+ - x
 » از همین شاعر
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 دل بیمار و خسته ای دارم

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
ز سر تا پا جراحت زار صد ناسور گردیدم
ز بس خوردم پیاپی تیر مژگان نکویان را
ز سر تا پا بسان خانهء زنبور گردیدم
ندارم قیمت و قدری اگر در چشم بی دردان
به زخم دردمندان مرهم ناسور گردیدم
همآواز شکست چینی دل در جهان نبود
تمام چین و ماچین خانهء فغفور گردیدم
خدایا چون زمانی جلوه ات افتاده بود آنجا
زیارت گفته دورادور کوه طور گردیدم
فغان و نالهء زارم روان بخش و دل انگیز است
که خشک و خاله همچون کاسهء تنبور گردیدم
بر آمد عشقری در عسکری چون قرعهء پشکم
چو بودم بی دیار و یار نامنظور گردیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *