+ - x
 » از همین شاعر
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 در عالم کثرتی به کثرت ميجوش

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
ز سر تا پا جراحت زار صد ناسور گردیدم
ز بس خوردم پیاپی تیر مژگان نکویان را
ز سر تا پا بسان خانهء زنبور گردیدم
ندارم قیمت و قدری اگر در چشم بی دردان
به زخم دردمندان مرهم ناسور گردیدم
همآواز شکست چینی دل در جهان نبود
تمام چین و ماچین خانهء فغفور گردیدم
خدایا چون زمانی جلوه ات افتاده بود آنجا
زیارت گفته دورادور کوه طور گردیدم
فغان و نالهء زارم روان بخش و دل انگیز است
که خشک و خاله همچون کاسهء تنبور گردیدم
بر آمد عشقری در عسکری چون قرعهء پشکم
چو بودم بی دیار و یار نامنظور گردیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *