+ - x
 » از همین شاعر
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 ای دلربا بدست تو اين دلربا خوشست
 دلم از شيوه های يار تنگ است
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 دل بیمار و خسته ای دارم
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
ز سر تا پا جراحت زار صد ناسور گردیدم
ز بس خوردم پیاپی تیر مژگان نکویان را
ز سر تا پا بسان خانهء زنبور گردیدم
ندارم قیمت و قدری اگر در چشم بی دردان
به زخم دردمندان مرهم ناسور گردیدم
همآواز شکست چینی دل در جهان نبود
تمام چین و ماچین خانهء فغفور گردیدم
خدایا چون زمانی جلوه ات افتاده بود آنجا
زیارت گفته دورادور کوه طور گردیدم
فغان و نالهء زارم روان بخش و دل انگیز است
که خشک و خاله همچون کاسهء تنبور گردیدم
بر آمد عشقری در عسکری چون قرعهء پشکم
چو بودم بی دیار و یار نامنظور گردیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *