+ - x
 » از همین شاعر
 چه عیدست اینکه قربانت نگشتم
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 به غير از آستانت جا ندارم
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

مرا با خاطر رويت ببخشا
مرا با قد دلجويت ببخشا
به نزدت هر قدر باشم سيه کار
به پاس حلقهٔ مويت ببخشا
سراسر در حضورت مجرم هستم
به عشاق سر کويت ببخشا
اگر من کافر عشق تو گشتم
مرا با خال هندويت ببخشا
به هر صورت چو نزدت می کشی ام
ز خيرات دو ابرويت ببخشا
به پيشت راز دل بسيار گفتم
به لب های سخنگويت ببخشا
گرفتم دامنت را رنجه گشتي
به جسم و جان خوشبويت ببخشا
اگر بی امر تو ميخانه رفتم
ما با چشم جادويت ببخشا
عدالت بين طاق ابروی تست
به شاهين ترازويت ببخشا
گرفتم گر به سر تخت حنايت
به ساز محفل طويت ببخشا
به آتشپرچهٔ خود عشقری گفت
مرا با گرمی خويت ببخشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *