+ - x
 » از همین شاعر
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 در جهان گشتم گل بی خار نيست
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 ديده ام ديد و دل کشيد ترا
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم
که از درد فراقت خون دل از دیده میریزم
ترحم کن به احوال خرابم ورنه در محشر
دل آغشته در خون را به دامان تو آویزم
به هر رنگی که می دانی به خود امیدوارم کن
ز نومیدی به سر خاکستر غم تابکی ریزم
ستم کن بر سرم جانا ز دستت هرچه می آید
که تا خونم نریزانی ز میدان تو نگریزم
وطندار توأم ای دلبر بیگانه خوی من
تو نشماری ز ملک روس و از اقلیم انگریزم
مبادا در کف پای نگارینت خلد خاری
به غربال نگه گرد سر راه تو می بیزم
مرا با نوش و نعمت های دنیا دسترس نبود
شده عمری که در عین صحت از هرچه پرهیزم
گرفتم عشقری در این غزل فیض نمایانش
ز جان و دل مرید زر خرید شمس تبریزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *