+ - x
 » از همین شاعر
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 به غير از آستانت جا ندارم
 در عالم کثرتی به کثرت ميجوش
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بوصل یار اگر در می گرفتم
کنون باج از سمندر می گرفتم
مگر من هم بجایی می رسیدم
ز بال عشق اگر پر می گرفتم
اگر مکتوب شوقم گم نمی شد
جوابش از کبوتر می گرفتم
بیاد چشم مخمور تو عمری
ز هر میخانه ساغر می گرفتم
مرا با شاه مردان می رسانید
اگر دامان قمبر می گرفتم
مرا یکدم غم عشق تو نگذاشت
که کار و بار دیگر می گرفتم
دل خود دود می کردم چو اسپند
به دورت گشته مجمر می گرفتم
اگر یار «عشقری» می کرد یاری
ز نخل عمر خود بر می گرفتم
نصیب من نمی شد سرخ رویی
ز تیغ یار اگر سر می گرفتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *