+ - x
 » از همین شاعر
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 برو جايی که کر و فر نباشد
 مرا با خاطر رويت ببخشا
 در جهان گشتم گل بی خار نيست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
کز آب چشم سیل بکویت روان کنم
چون مرده افگنم سر راه تو خویش را
شاید به این بهانه دلت مهربان کنم
پاس حقوق حسن تو بسیار با من است
نگذاریم که رو بسوی آسمان کنم
قاصد دو روز شد به تو بخشیده عمر خویش
مکتوب خود بدست که سویت روان کنم؟
ناصح تو خود بسنج که راه خداست این
دل از بتان بگیرم و کار جهان کنم
یوسف وشی نمی شود هرگز دچار من
هرچند من سراغ ز هر کاروان کنم
ای عشقری به بزم بتان می بری مرا
آنجا مباد دین و دل خود زیان کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *