+ - x
 » از همین شاعر
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 هرقدر طرب رو داد داغ و دردم افزون شد
 مه من بخت نکو فال دارد
 در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
کز آب چشم سیل بکویت روان کنم
چون مرده افگنم سر راه تو خویش را
شاید به این بهانه دلت مهربان کنم
پاس حقوق حسن تو بسیار با من است
نگذاریم که رو بسوی آسمان کنم
قاصد دو روز شد به تو بخشیده عمر خویش
مکتوب خود بدست که سویت روان کنم؟
ناصح تو خود بسنج که راه خداست این
دل از بتان بگیرم و کار جهان کنم
یوسف وشی نمی شود هرگز دچار من
هرچند من سراغ ز هر کاروان کنم
ای عشقری به بزم بتان می بری مرا
آنجا مباد دین و دل خود زیان کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *