+ - x
 » از همین شاعر
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 مه من بخت نکو فال دارد
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
اینقدر پر نشئه و مست از شراب کیستم
مایل قتلم کدامین تیغ ابرو گشته است
همچو برگ بید لرزان از عتاب کیستم
شش جهت بر دیده ام آیینه بندان می خورد
اینقدر حیران حسن بی نقاب کیستم
نی به دیرم راه باشد نی به طوف کعبه ام
کافر زناردار بی کتاب کیستم
اینقدر ما را مترسان واعظ از روز شمار
صفر بی تعدادم، آندم در حساب کیستم
همچو مجنون بی سر و پا می دوم در کوچه ها
کس نمی پرسد که آخر همرکاب کیستم
این غزلهای لطیف و گرم گر الهام نیست
این چنین من شاعر حاضرجواب کیستم
بوی جان می آید امشب در مشامم عشقری
باز در یاد رخ برگ گلاب کیستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *