+ - x
 » از همین شاعر
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 بی تميزی رفته رفته زور شد
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 بروز عيد گريان می کنم يار
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 سر گرفته است کار من امروز
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
خانۀ با ساغر و پیمانه ای می داشتم
زلف شیرینی به چنگم آمدی چون کوهکن
گر به کار عشقبازی شانه ای می داشتم
می گذشتم از سر و سامان دنیای دنی
همچو مجنون گر دل دیوانه ای می داشتم
نزد مردم قیمتی بودی مرا در بحر و بر
چون صدف در بر اگر دردانه ای می داشتم
می کشیدم من چرا امروز تکلیف خمار
گر سری با خادم میخانه ای می داشتم
عشقری در زندگی کی می شدم اهل قبور
گر ز یوسف طلعتان جانانه ای می داشتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *