+ - x
 » از همین شاعر
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
می برآید نفسم زود بیا ای نفسم
می نمایی ز چه رو بهر چه آزاد مرا
ریخت بال و پر پرواز میان قفسم
همچو پروانه به گرد سر دلبر گشتم
لیک از ناز نپرداخت به قدر مگسم
ساز و آواز خرابات جهان یادم رفت
تا که بر گوش ز دل آمده بانگ جرسم
ای حریفان خرابات به دادم برسید
نفس بدکیش کشیدست بسوی هوسم
پای گاه دو چهان را به دمی طی می کرد
گر ز بخت سیه جوگیر نمی شد فرسم
دست و پایی بزن ای عشقری کوشش بنما
که در آتشکدۀ عشق رسد خار و خسم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *