+ - x
 » از همین شاعر
 غريبم من سر و سامانه ام نيست
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 هرقدر طرب رو داد داغ و دردم افزون شد
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نگویی بهر دنیا گریه کردم
پی آن سرو رعنا گریه کردم
کسی در غم شریک من نگردید
به حال خویش تنها گریه کردم
به عمر خود ندیدم روز وصلش
ز هجرش گرچه شبها گریه کردم
چو مجنون از غم لیلی وش خود
ز خانه تا به صحرا گریه کردم
به راه انتظار یوسف خویش
به مانند زلیخا گریه کردم
به یادت اشک باریدم چو باران
مثال آب دریا گریه کردم
ز هستی تا عدم نالیده رفتم
ز دنیا تا به عقبا گریه کردم
دگر ها خنده کردند و من زار
به هر سیر و تماشا گریه کردم
ندیدم عشقری از گریه حاصل
یقینم شد که بیجا گریه کردم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *