+ - x
 » از همین شاعر
 به نظر وصل دلبری دارم
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 حاصل نشد ز وصل تو کامم هزار حيف
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
سر تا بپای خویش فراموش می کنم
درد تو هرقدر که بمن می رسد خوشم
خود را به داغ عشق تو گلپوش می کنم
جایی مرو رقیب که در روبروی یار
گفتی هرآنچه در حق من روش می کنم
هر سنگ ریزه یی که شود زیر پای تو
با پرده های دیدۀ خود پوش می کنم
از بسکه در گداز غمت آب گشته ام
چون بجر موج می زنم و جوش می کنم
فکری که از سرودن این شعر عشقری
هوشت ز سر ربوده و بیهوش می کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *