+ - x
 » از همین شاعر
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 چه عیدست اینکه قربانت نگشتم
 
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
خویش را زنجیر پیچ زلف جانان دیده ام
شش جهت امشب به چشم من چراغان می خورد
قطره های اشک تا بر نوک مژگان دیده ام
امشب از جوش سرشک من چه می پرسی؟ مپرس
دامن خود را پر از درهان غلتان دیده ام
من به درد فرقت دلدار می نالم ز شوق
درد او را از برای خویش درمان دیده ام
نیستم نادیده پیشم قصه ی حاتم مخوان
در جهان بسیار دسترخوان و مهمان دیده ام
نزد من پیراهنی باشد بطور یادگار
زانکه جوی شیر زان چاک گریبان دیده ام
در پی خوبان نمی گردد نمی دانم چرا
عشقری را زین سر و سودا پشیمان دیده ام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *