+ - x
 » از همین شاعر
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 دل بیمار و خسته ای دارم
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
خویش را زنجیر پیچ زلف جانان دیده ام
شش جهت امشب به چشم من چراغان می خورد
قطره های اشک تا بر نوک مژگان دیده ام
امشب از جوش سرشک من چه می پرسی؟ مپرس
دامن خود را پر از درهان غلتان دیده ام
من به درد فرقت دلدار می نالم ز شوق
درد او را از برای خویش درمان دیده ام
نیستم نادیده پیشم قصه ی حاتم مخوان
در جهان بسیار دسترخوان و مهمان دیده ام
نزد من پیراهنی باشد بطور یادگار
زانکه جوی شیر زان چاک گریبان دیده ام
در پی خوبان نمی گردد نمی دانم چرا
عشقری را زین سر و سودا پشیمان دیده ام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *