+ - x
 » از همین شاعر
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 به گوش من صدای زنگ عشق است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
گرچه شيرينتر در آن گلزار عناب لب است
رفته از يادم خدا می داند ايام صحت
سالها شد از فراق يار در جانم تب است
ای که در مکتوب خود جويای حالم گشتهٔ
روز روشن در نگاهم بی گل رويت شب است
صندلی رنگی چو در يک صندلی با من بود
امشب اين ويرانهٔ من رشک باغ کوکب است
کار امروز جهان را خالی از حکمت مگير
هرچه آيد در نظر چون ماه چاه نخشب است
در ديار بی کسی از بينواييها منال
بيوقاريهای مجنون محبت منصب است
با کدامين گلرخی آيا سر و کارش بود
وقت و ناوقت عشقری اِستاده پيش مکتب است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *