+ - x
 » از همین شاعر
 می روم هر لحظه از خود روبروی کیستم؟
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
سر افسر اروپا آن شوخ کافر ماست
ای نور ديده آخر قدرم چرا نداني
اين حسن آبدارت از ديدۀ تر ماست
جانا اگر بيايی جان دوباره يابم
تشريف مقدم تو عمر مکرر ماست
بالای ديده مژگان وزن آنقدر ندارد
هر ساعتی که آيی جای تو بر سر ماست
بيخانمان عشقم ظرفی دگر ندارم
يعنی که ديده و دل مينا و ساغر ماست
از چنگ الفت ما هرگز خطا نخورده
هر گلرخی که بينی نامش به دفتر ماست
در جلد پارسايی زاهد مرا نبيني
تنبور و شيشهٔ می در زير چادر ماست
بر لوح تربت خود نقش قد تو کندم
يعنی که تا قيامت پای تو بر سر ماست
در کارزار دشمن تيغی دگر ندارم
اين آه ناتوانی شمشير و خنجر ماست
گفتم که می شناسی ای شوخ عشقری را
خنديد و گفت آری عمريست چاکر ماست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *