+ - x
 » از همین شاعر
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
درد پهلوی من از چوب رقيبان بوده است
گاهگاهی ياد می سازد فراموشی مرا
آشنای باوفايم طاق نيسان بوده است
گر رسد عاشق به خود کارش به معشوقی کشد
در گريبان زليخا ماه کنعان بوده است
يک دو روزی شد که زاهد می کند مشق هوس
در گمانش عشقبازی کار آسان بوده است
جمله اعضای نکويان موج عشرت می زند
کاکل مشکين چرا دايم پريشان بوده است
از تغافلهای جانان رنجه خاطر نيستم
داد و بيدادم ز بيداد رقيبان بوده است
سنبلستان بی نسيم کاکلت باشد سقر
با خيالت نار نيران چون گلستان بوده است
گر به نقد جان وصال يار يابی عشقري
رايگان و مفت خود گيری که ارزان بوده است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *