+ - x
 » از همین شاعر
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
آتش سوزندۀ بسيار سوزان آتش است
در ميان دلکشان دور از تو می سوزم چو شمع
پيش چشمم بی گل رويت گلستان آتش است
با خدا در پيش چشمم خادم دوزخ پريست
بی خدا گر راست پرسی حور و غلمان آتش است
نعمت گرمی گرما سايهٔ بيد است و جوي
ميوۀ رنگين و شيرين زمستان آتش است
کوچه های کابل همراه تو باغ جان نماست
در نظر دور از رخت گلهای پغمان آتش است
ای دل ناديده ام بسيار نزديکی مکن
اختلاط و صحبت اين ماهرويان آتش است
عشقری از دوزخ ديگر چه می پرسی، مپرس
درد گوش و درد چشم و درد دندان آتش است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *