+ - x
 » از همین شاعر
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 می نمايی اگر جدايی باز
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
 زين پرسيدنم نباشد گناه من کو خطای من چه

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بیا
بیگانه نیستی که بگویم بیا بیا

در زندگی نیامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه بهر خدا بیا

یک مو زیان به شوکت حسنت نمی رسد
روزی سوی شکسته دل بینوا بیا

گر از پدر اجازه نداری به جای من
پیشش بهانه کن ز ره سینما بیا

در جای غیر چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بینوا بیا


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

s:

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
بيگانه نيستی که بگويم بيا بيا
در زندگی نيامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
يک مو زيان به شوکت حسنت نمی رسد
(((روزی سوی شکسته دل بینوا بیا)))
گر از پدر اجازه نداری به جای من
پيشش بهانه کن ز ره سينما بيا
در جای غير چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بينوا بيا




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *