+ - x
 » از همین شاعر
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 به آن لبهای خندان کار دارم
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 ساز من ساز مست آهنگ است
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
بلکه برق روی آن ساقی می و ميخانه سوخت
گرچه مجنون خاک شد اندر غم ليلای خويش
ليک در سودای شيرين کوهکن مردانه سوخت
پير کنعان را نبپنداری که تنها داغ شد
از غم يوسف زليخا با سر و سامانه سوخت
ای جفاجو حال مرغ دل چه پرسان می کني
شمع رخسار ترا تا ديد چون پروانه سوخت
بسکه دل از رشک همچون زلف جانان تاب خورد
در کف مشاطه آه آتشينم شانه سوخت
آن حکايت های شيرين يک قلم از ياد رفت
تا دچار عشق گشتم دفتر افسانه سوخت
رحم نامد عاقلی را بر جنون آوارگان
بر سر هشيارها آخر دل ديوانه سوخت
اين دل ناشادم حاصل جز ندامت بر نداشت
در زمين شوره زار بختم آخر دانه سوخت
با بتان شعله خو از بسکه جوشيد عشقري
برهمن وار عاقبت در بين آتشخانه سوخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *