+ - x
 » از همین شاعر
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 اين بود خواهش يگانهٔ ما
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 مرا با مصحف روی تو سوگند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
اسرار زندگی به کسی آشکار نيست
هستی غريق و ليک نباشی تو نا اميد
بحر هر قدر وسيع بود بی کنار نيست
تحقيق دان که ذات خداوند برحق است
ای فلسفی دلايل بسيار کار نيست
اثبات ذات حق ز صفاتش عيان بود
صنعش نگر به چشم تو آخر غبار نيست
در شش جهت به حديکه ديد تو می رسد
خالی ز نور مظهر پروردگار نيست
از احوالی خويش يکی را دو ديدۀ
بيرنگ شو که رنگ خزان و بهار نيست
وحدت بود که کثرت ازو گل نموده است
نبود اگر مواد وجود شرار نيست
اقرار بهتر است، ز انکار درگذر
چون ذرۀ عقايد تو در شمار نيست
با مهر و ماه و کوکب رخشان مزين است
اين سقف باشکوه ز دود و بخار نيست
ای عشقری خسی سخن از روی آب زن
اسرار عمق بحر ترا اقتدار نيست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *