+ - x
 » از همین شاعر
 قامت من اندکی خم گشته است
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 ساز من ساز مست آهنگ است
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 در طریق عشق خام افتاده ام
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 دلم از شيوه های يار تنگ است

۳.۷
امتیاز: ۳.۷ | مجموع آراء: ۷

داری خبر که از دل و جان می پرستمت
مانند بت پرست بتان می پرستمت
دنيا و دين من همه برباد دادۀ
باشی اگرچه دشمن جان می پرستمت
گاهی به ديده جلوه گری گاه بر دلم
يعنی که آشکار و نهان می پرستمت
من ديده و شنيده به ياد توأم مدام
با چشم و گوش و کام و زبان می پرستمت
هرچند اين زمان به صف شيخ فانيم
دارم به کف چو رطل گران می پرستمت
شد سالها که دامن نازت گرفته ام
باور بکن چو روح و روان می پرستمت
ای ساده رو کشيدۀ خط، مخلصم هنوز
در موسم بهار و خزان می پرستمت
جای پرستش تو مشخص نکرده ام
در کعبه و به دير مغان می پرستمت
آبادی و خرابی سد راه عشق نيست
بر هم خورد زمين و زمان می پرستمت
می گفت دوش با صنم خويش عشقري
تا بر من است تاب و توان می پرستمت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *