+ - x
 » از همین شاعر
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 به نظر وصل دلبری دارم
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
 مه من بخت نکو فال دارد
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا زياد محبت به خوبرويان است
چو بت پرستمشان تا که در تنم جان است
ز چشمه سار دلت قطرۀ به ديده رسان
که در خواص يقين دان چو آب حيوان است
به دردمند محبت دگر علاجی نيست
تحملی اگرش هست درد درمان است
به دوش حيدری ما تو بار ناز منه
که گشته از غم تو چون هلال و کمجان است
ستم شعار مرا اينقدر بگو دربان
فتاده عشقری در پشت در بگريان است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *