+ - x
 » از همین شاعر
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 گشته از فيض کدامين رو منور ماهتاب
 سینه ی کنده کنده یی دارم
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 اين بود خواهش يگانهٔ ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا زياد محبت به خوبرويان است
چو بت پرستمشان تا که در تنم جان است
ز چشمه سار دلت قطرۀ به ديده رسان
که در خواص يقين دان چو آب حيوان است
به دردمند محبت دگر علاجی نيست
تحملی اگرش هست درد درمان است
به دوش حيدری ما تو بار ناز منه
که گشته از غم تو چون هلال و کمجان است
ستم شعار مرا اينقدر بگو دربان
فتاده عشقری در پشت در بگريان است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *