+ - x
 » از همین شاعر
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 نزد من به ز وصل هجرانست
 ساز من ساز مست آهنگ است
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است

۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۴

ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
وز نگاه دلفريبت مردمان جان می گرفت
حسن زيبايت سراپا صاحب اعجاز بود
عنبرين مويت خراج از کافرستان می گرفت
صدر مجلس در ميان بزم بودی ماه من
شوخيت از ساغر نشکسته تاوان می گرفت
لعل شيرينت چو شکرريز می شد در سخن
طوطی هندی سر خود در گريبان می گرفت
صاحب جود و سخا بودی به عالم روشنست
آسمان در روز خيرات تو دامان می گرفت
طرۀ بالای ابرويت خدا شاهد بود
از هزاران شيخ و زاهد دين و ايمان می گرفت
پير و برنا، زشت و زيبا جمله بودند از تو شاد
بر دعايت هر يکی بر دست قرآن می گرفت
داشت خورشيد جهان در پيش رويت احترام
شب تمام شب بلايت ماه تابان می گرفت
عشقری را عيب ديگر يک سر مويی نبود
ديده بودی گاهگاهی راه خوبان می گرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *