+ - x
 » از همین شاعر
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 هر چه داری، وفا نداری يار
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد

۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۴

ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
وز نگاه دلفريبت مردمان جان می گرفت
حسن زيبايت سراپا صاحب اعجاز بود
عنبرين مويت خراج از کافرستان می گرفت
صدر مجلس در ميان بزم بودی ماه من
شوخيت از ساغر نشکسته تاوان می گرفت
لعل شيرينت چو شکرريز می شد در سخن
طوطی هندی سر خود در گريبان می گرفت
صاحب جود و سخا بودی به عالم روشنست
آسمان در روز خيرات تو دامان می گرفت
طرۀ بالای ابرويت خدا شاهد بود
از هزاران شيخ و زاهد دين و ايمان می گرفت
پير و برنا، زشت و زيبا جمله بودند از تو شاد
بر دعايت هر يکی بر دست قرآن می گرفت
داشت خورشيد جهان در پيش رويت احترام
شب تمام شب بلايت ماه تابان می گرفت
عشقری را عيب ديگر يک سر مويی نبود
ديده بودی گاهگاهی راه خوبان می گرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *